جلال آلاحمد و قتل صمد بهرنگی -- در دانشگاههای ما چه میگذرد؟ چرا اسماعیل یوردشاهیان استاد دانشگاه ارومیه است؟
من در مقاله ی مفصل خود در خصوص زندگی صمد بهرنگی که با عنوان ( تلخون زندگی صمد بهرنگی ) در شماره چهل و دو مجلهی مهرنامه منتشر شد به شرح وتحلیل دروغ پردازی و غوغاسالاری جلال آلاحمد پرداختهام . نویسنده ی متوسطی با جهان بینی محدود وهیاهوگر که هرگز نگفت چرا از چپ بودن برگشت و خسی در میقات نوشت وبه دست بوسی آقا رفت وهمراه با خانم دانشور آن نامه را خدمت آقا نوشت و نگفت چطور بعنوان یک مهمان رسمی به آمریکا دعوت شد و بعدا سفرنامه اش را با عکس وغیره نوشت و در خصوص شایعه کشته شدن صمد بهرنگی به منصور اوج نوشت که خواستیم برای ضربه زدن به حکومت یک دروغ را شایعه کنیم توهم تایید کن جلال آل احمد و سیمین دانشور دروغ گفتند اما تاریخ بر آنها نبخشید نویسنده بودن صرف نوشتن نیست پاکی اندیشه وصداقت و راستی در کردار وعمل و جهانبینی و آینده نگری با فرزانگی می خواهد که بایست نویسندگان جوان دریابند.
این که او «اوجی» را «اوج» نوشته بیگمان یک اشتباه تایپی است. اما چنین مینماید که یوردشاهیان نمیداند که آلاحمد نزدیک به ده سال پیش از انقلاب، خودش هم مانند تختی و صمد بهرنگی، به مرگی مشکوک در گذشته بود و نمیتوانست با سیمین دانشور «آن نامه را به آقا بنویسد»! نامهئی که ساواک در خانه آیت الله خمینی از آل احمد پیدا نموده بود نامهئی سیاسی دربارهی شیعیان کویت و عربستان و گفتوگوهای آیتالله حکیم با سعودیها در بارهی درخواستهای شیعیان بود و سیمین دانشور در فرستادن آن نقشی نداشت. آلاحمد نوشته بود:
مکه روز شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۴۳/ ۸ ذیحج ۱۳۸۳
آیتاللها وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت تهران را به شادی واداشت منتظرالپرواز بودم به سمت بیتالله. این است که فرصت دستبوسی مجدد نشد. اما اینجا دو سه خبر اتفاق افتاده است و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیلهای کنم برای عرض سلامی بد نیست. اول اینکه مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحساء جنوبی غربی خلیج فارس حوالی کویت و ظهران میگفت ۸۰ درصد اهالی الاحساء و حنوف و قطیف شیعهاند و از اخبار آن واقعه مؤلمه ۱۵ خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیان آن سمتها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان. دیگر اینکه در بین شهر شایع است که قرار بود آیتالله حکیم امسال مشرف شود ولی شرایطی داشته که سعودیها دوتایش را پذیرفتهاند و سومی را نه. دوتایی که پذیرفتهاند: داشتن محرابی برای شیعیان در بیتالله تجدید بنای مقابر بقیع و اما سوم که نپذیرفتهاند حق اظهار رأی و عمل در رؤیت هلال. به این مناسبت حضرت ایشان خود نیامدهاند و هیأتی را فرستادهاند. گویا به ریاست پسر خود. خواستم این دو خبر را داده باشم. دیگر این که گویا فقط دو سال است که به شیعه در این ولایت حق تدریس و تعلیم دادهاند. پیش از آن حق نداشتهاند. دیگر این که «غربزدگی» را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان زیر چاپ جمعش کردند. و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما. دیگر این که طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم درباره نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت و توضیح این که چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفتهاند و نمیبایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به محضرتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان میکنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غربزدگی» ناقص چاپ اول آمده. دیگر این که امید دارم موفق باشید. والسلام.
یوردشاهیان بدون آن که صمد بهرنگی و یا آلاحمد و سیمین دانشور را از نزدیک بشناسد، به خود پروا میدهد تا یاوههای ساختهگیئی را که ساواک و نویسندگان درباری مانند یارشاطر و آشوری و آجودانی و دوستدار و شفا ازیک سو و شاخهی اکثریت چریکهای فدائی خلق و پیروان منتظری و رفسنجانی در بارهی او پرداخته و پخشکردهاند نشخوار کند. من و همسرم صمد و پویان را یکبار در دفتر خوشه دیده بودیم. من او را به راستی بسیار آرام و پر آذرم یافتم که مانند بسیاری دیگر از نویسندگان و روشنفکران آن روزگار از پلیدکردهای ساواک خشمگین بود. چند ماه پس از آن دیدار بود که خبر کشتهشدنش را شنیدیم . و همه باور داشتیم که این کارساواک است. برای نمون دکتر براهنی در ۱۳۵۸ پیش از آنکه به کانادا بیاید و به همراه فرجسرکوهی با پاملا ولن در تلویزیون مصاحبه کنددر کتاب ظلاللهاش نوشته بود:
در همين گير و دار بود كه آلاحمد، بناگهان، بیآنكه حتی سردرد مختصري هم داشته باشد، در كمال سلامت در كلبهای كه در دهكدهی اسالم در كنار بحر خزر بدست خود بنا كرده بود در شهريور ماه ۴۸ مرد و چنان اسرارانگيز، كه هنوز هم كه هنوز است بطور دقيق معلوم نيست. دولت به چه صورتي كلك اين نويسنده را كنده است. پيش از او كلك صمد بهرنگي را كنده بودند و در رودخانه ارس.
یوردشاهیان اما دروغ فرج سرکوهی را که آلاحمد بود که شایعه کشته شدن صمد به دست ساواک را ساخت را بازگو میکند و حتی به نامهی جلال به منصور اوجی پرو بال بیشتری میدهد و به دروغ مینویسد : «و در خصوص شایعه کشته شدن صمد بهرنگی به منصور اوج نوشت که خواستیم برای ضربه زدن به حکومت یک دروغ را شایعه کنیم توهم تایید کن». در حالی که در همهی نامه آلاحمد چنین چیزی نوشته نشده بود: او به اوجی نوشته بود:
١٣٤٧ حضرت اوجی. کاغذت مدتهاست رسيده. مشهد بودم که جوابش را دير میدهم. کاغذ اولت هم رسيد و من شعر را دادهام به اسلام( کاظمیه). مطالب در باره "آرش" را به خود او مینوشتی بهتر بود. میدانی که در آرش من همان اندازه کارهای هستم که در جهان نو بودم. يک وردست. فقط. و اما در باب صمد . درين ترديد نيست که غرق شده . اما چون همه دلمان میخواهد قصه بسازيم و ساختيم خوب ساختيم ديگر. و آن مقاله را هم من به همين قصد نوشتم که مثلا تکنيک اين افسانه سازی را روشن کنم برای خودم. حيف که سر و دستش شکسته ماند و شايد هدايت کننده نبود به آنچه مرحوم نويسندهاش میخواست بگويد. و اما بعد. کتاب سومت را لابد وقتی به تهران آمدی با خودت میآوری به يک بنده خدايی از ناشرها میدهيم چاپ میکنند. اين روزها شعر بازار خوبی دارد. با "زمان" صحبتش را میکنم. خيالت راحت باشد. کار آدم حاضر باشد، ناشر فراوان است. والسلام جلال
منصور اوجی این نامه را باهمهی بیربطی آن به موضوع کتاباَش زیر آوند «یکصد و ده نامه از دو سیمین»، نشر نیلوفر در ۱۵ تیر ۱۳۹۶، افزوده، کتابی که میباید ویژهی نامههای سیمین بهبهانی و سیمین دانشور به او باشد! و افزون برآن شگفت این که در گفتوگوئی که علی شروقی در بارهی این کتاب با او انجام داده و زیر آوند «گفتوگو با منصور اوجی به مناسبت انتشار کتاب «یکصد و ده نامه از دو سیمین»: خواهران شادیها وَ مادران تمامی اندوهان من ، در ۲۴ مهر ۱۳۹۶ در سایت فرهنگ امروز انتشار یافته این پرسش و پاسخ را میخوانیم:
- در آغاز کتاب نامهای از جلال آلاحمد را آوردهاید که در آن آلاحمد درباره آنچه در مورد صمد بهرنگی نوشته توضیحی داده است. این توضیح از دید شما مجابکننده بود؟
- بله حق با جلال بود، صمد، چنانکه بعدها کاملا مشخص شد، خودش غرق شده بود و هیچکس او را غرق نکرده بود.
این پاسخ شگفتآور سالها پس از این که، چنان که خواهیم دید، «کاملا مشخص شد» که صمد خودش غرق نشده بود انتشار یافت.
آنچه که آلاحمد در مقالهی »صمد و افسانه عوام« در مجلهی آرش شمارهی ۱۸ دورهی دوم شمارهی ۵ آذر ماه ۴۷ به مناسبت مرگ صمد بهرنگی نوشته بود را شماری به نادرست دریافته بودند و شماری دیگر از دشمنان جلال از سر ریا و نامردمی به دیگربار با گزافهگوئی دستآویزی برای ناسزا و دروغگوئی دربارهی او نموده بودند. و از این روست که آلاحمد نوشت: «حيف که سر و دستش شکسته ماند و شايد هدايت کننده نبود به آنچه مرحوم نويسندهاش میخواست بگويد.» .
اما داستان این بود که پس از درگذشت صمد مردم داستانهای بسیاری در باره ی چهگونهگی مرگ اوساخته بودند و در میان آن داستانها یکی هم این بود که صمد غرق نشده است. او از مرز رود ارس به اتحاد شوروی آن روزگار گریخته است. داستان دیگری که دکتر امیرحسین آریانپور استاد جامعهشناسی در نوشتهئی زیر آوند؛ اعتیاد در دانشگاه های ما, بازتاب (نشریه روانشناسی و روانپزشک) , ویژه اعتیاد,شماره ۳ , پاییز سال ۱۳۵۹- تهران بازگو نموده بود میگفت:
دستگاه پلیس طبقه حاکم..... مزاحمان دانشگاهی خود را به تباهی هایی مانند دارو بارگی و روان بیماری و... متهم می کرد.... برای انصراف جوانان از جست و جوی علت مرگ معلم و نویسنده غیور, صمد بهرنگی, به دروغ شایع کردند که بهرنگی در حال مستی به رودخانه پریده و غرق شده است
و جلال در نوشتهی خود نمیخواست بگوید، که صمد و تختی را ساواک نکشته است، که بل در شرایط سانسور آن روزگار به زبان رمز میگفت قهرمانانی مانند تختی و صمد بهرنگی که در نیروی انگار مردمان با کنشها و کنشگریهایشان مانند دکتر فاطمی یا مرتضی کیوان و یا وارطان و دیگران که همواره با خطر مرگ دست وپنجه نرم کردهاند، حتی اگر هم که کشته نشده باشند و به پیشآمدی غرقشده و یا خودکشی کردهباشند، از دلاوریهاشان هیچ کاسته نمیشود و هم اکنون آنان برای همیشه به اوج رسیدهاند: او در باره کشته شدن تختی درآن مقاله نوشت:
يکی میگفت چيزخورش کردهاند- و "بار بی توريت" (يا "...تورات"؟) اسم سم _ ديگری میگفت خفهاش کردهاند- ديگری میگفت به قصد کشت او را زدهاند و بعد لاشهاش را به مهمانخانه کشيدهاند. از آن همه جماعت هيچکس حتی برای يک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمیکرد. آخر جهانپهلوان باشی و در "بودن" خودت جبران کرده باشی "نبودن"های فردی و اجتماعی ديگران را- و آن وقت خودکشی؟ آخر مرد عادی ناتوان و ترسيدهای که ابتذال وجود روزمره خود را در معنای وجودی و در قدرت تن و در سرشناسی او جبران شده میديد- در وجود اين بچه "خانی آباد" که هرگز به طبقه خود پشت نکرد. اين نفس قدرت تن که به قدرت مسلط زمانه "نه" گفت- و نه "نامجو" شد و نه "شعبان" و نه "حبيبی"- چطور ممکن بود که اين مرد عادی سر به زير باور کند که او خودکشی کرده؟ و ببينم اين افسانهسازی عوام آيا نوعی روش دفاعی نيست برای مرد عادی توی گذر تا شخصيت ترسيده خويش را در مقابل تسلط ظلم حفظ کند؟ و اميدوار بماند؟
سياوش و سهراب که جای خود دارند. در اين سلسله مراتب حتی جوانمرد قصاب را هم داريم. رهبر فلان فرقه را هم که در خمره تيزاب رفت. يا آن ديگری را که غايب شد. يا آن ديگری را که به آسمان رفت.
آل احمد میگوید مهم نیست که داستان چیست صمد و تختی هماکنون در میان مردم به جایگاه قهرمانی رسیدهاند. باید دانست آل احمد نوشتهی »صمد و افسانه عوام« را کم و بیش دو ماه پس ازغرق شدن صمد به دست همدستان افسر ژاندارمری، حمزه فراهتی و سربازان پاسگاه مرزی در رودخانه ارس نوشته بود و هنوز از چگونهگی همهی ماجرا خبر نداشت . او نمیدانست که در پساتر اسد بهرنگی، برادر صمد، ماجراهای آمدن افسر ژاندرمری به خانه صمد را از زبان مادرش بازگو خواهد نمود و یا بیستوسه سال پس از کشته شدن صمد، آن افسر ژاندارمری در نامهئی به آدینه شماره ۶۷ در ۱۳۷۰ به سردبیری فرجسرکوهی با نام ساختهگی حمزه فلاحتی به جای حمزه فراهتی به داستان ساختهگی سازمان امنیت پروبال خواهد و زیر آوند «"قصه راز کشنده ارس» خواهد نوشت:
صمد انسان ممتازی بود. صمد يک نوآور بود. صمد منطقی بود. صميميت و صداقت او فراموش ناشدنی است مقام ادبی و هنری او جای بس والائی دارد. شاخکهای تيز و حساس او غبطهانگيز بودند. صد هزار حيف که زنده نماند. صحبت در مورد مقام ادبی و هنری او در صلاحيت من نيست. الحق هم هرچه تا حال گفتهاند کم گفتهاند. من به عنوان يک دوست نهايت احترام و علاقه به او داشتم و خواهم داشت. اما زندگی ابعاد پيچيده و گوناگونی دارد. تمام زندگی صمد را نبايد با بُعد ادبی و هنری او همطراز گرفت. صمد هم حامل ضعفهائی بود که برخی از آنها به خودش مربوط نمیشد. هر جوانی که در آن مختصات زمانی و مکانی قرار میگرفت اگر دلی برای تپيدن داشت بالطبع کم و بيش اين ضعفها را خودآگاه يا ناخودآگاه يدک میکشيد.
صمد عمری را در مطالعه و کتابخانه گذراند. ده برابر سنش کتاب خواند و کتاب نوشت. همين کار سترگ او را از ورزيدگی جسمی لازم و چغری خاصی که نياز آن زمان بود باز داشته بود. ولی صمد دلش میخواست که چغر باشد زيرا مختصات آن دوره ماجراجوئی بود. کسی که خدای علم و دانش بود ولی يک پايش لنگ بود و يا سادهتر از آن موتورسواری بلد نبود، در سازمانهای چريکی که ديگر بوی آن شديداً به مشام میرسيد جائی نداشت، و اگر هم جائی داشت عزت و حرمتی نداشت.
صمد به عينک ته استکانی خود، هم شديداً نياز داشت و هم شديداً از آن متنفر بود. اين تناقض مختصات آن دوره بود. چه فرق میکرد دو جوانی که يکی عمری در ورزش و تمرين سپری کرده و ديگری در کتاب و کتابخانه، زندگی برای هر دو يک وظيفه رقم زده بود. اولی با خواندن يکی دو جزوه، استالينتر از استالين میشد و زندگی خود و ديگران را بر باد میداد و دومی نمیتوانست بيش از ١٠ ثانيه روی آب بماند و زندگی خود و ديگران بر باد میداد. اولی در جنگ و گريز با دشمن حماسه ها میآفريد و جان تسليم میکرد، دومی در اتاق تحرير و يا در اثر يک انفجار ناشيانه نارنجک جان میباخت. بربادرفتن زندگی در دستور روز بود. کسانی که از آن طرف میمردند سرباز و پاسبان معمولی بودند و کسانيکه از اين طرف جان میباختند بزرگترين سرمايههای علمی و هنری و اقتصادی کشور. ولی عظمت و بزرگی و احترام جاودانه در اين بود که دستور روز با تمام سلولهای وجود، و با تمام ايمان و اعتقاد اجرا میشد. کجا میتوانند جوانان خوشبخت امروز و محافظه کاران نهچندان روسفيد ديروز تراژدی اين نسل را درک کنند. کجا میتوانی از بازماندگان معدود اين دوره کسی را سراغ داشته باشی که داغی در جگر يا در گرده نداشته باشد.
صمد برخلاف فرمايشات برادرش اسد از پنج روز پيش برنامۀ حرکت به ارس را میدانست. اين برنامه جلوی کتابفروشی شمس طرحريزی شد که من و صمد و بهروز حقی (که خوشبختانه زنده است) با هم ايستاده بوديم. بهروز میتواند در اين مورد حرفهای خيلی جالبی بزند. چون من نه حوصله و نه علاقهای به حرفهائی دارم که بوی خودستائی بدهد. صمد شب قبل از حرکت کولهپشتی و تمام لوازم سفرش را آماده کرده بود و طبعاً جلوی چشم مادر. احتمال دارد که چيزهائی به اسد برادرش نگفته باشد، چون در آن زمان اين قبيل مسافرتها جنبه نيمه تشکيلاتی داشتند و مرحوم صمد چندبار به ما گفته بود که "اسد ما کاری با اين کارها ندارد" برنامه اين شد که يکسره به ده توولی برويم (اين ده درست در کنار ارس است) و از آنجا بهمن زمانی را برداريم و سه نفری راه بيفتيم، بهمن تمام خطه ارس را مثل کف دستش میشناخت. ولی متأسفانه او در خانه نبود و ما ٢٤ ساعت در خانه او منتظر مانديم که پيدايش نشد (خوشبختانه بهمن زنده است و او بايد در اين مورد و موارد ديگر حرف بزند). و آنگاه دوتائی حرکت کرديم. هر روز نزديک ظهر آبتنی میکرديم. صمد در کنار رودخانه و من يک کمی داخلتر. در هوای داغ ٩ شهريور هم به آبتنی رفتيم. اين سومين روز بود. درست پشت پاسگاه پاسگاهی که در آن روز فقط ٥ سرباز در آنجا بودند و طبق معمول نه رئيس پاسگاه آنجا بود و نه درجه دار ديگری. صمد جائی که ايستاده بود آب بيش از نافش نبود. من طبق معمول خودم را در آب رها کردم. پنجاه متری شنا نکرده بودم که نعرۀ صمد ميخکوبم کرد "دکتر، دکتر" برگشتم. صمد تا شانه هايش توی آب بود. نعره زدم صمد دست بزن، پا بزن، رسيدم، دست بزن، دست بزن. ولی صمد درست به طرف جريان شديد رودخانه پيش میرفت. فقط توانست سه بار صدايم کند و بيش از ١٠ ثانيه روی آب نماند. تقصير بزرگ من اعتماد به صمد بود. هرگز فکر نمیکردم صمد به اين آسانی از دست برود. تقصير بزرگ صمد گم کردن دست و پايش بود. اگر ١٠ ثانيه ديگر هم روی آب مانده بود به او رسيده بودم. اين صحنه را غير از من ٥ سرباز پاسگاه که با شنيدن نعرههای ما بيرون آمده بودند شاهد بودند. نمیدانم الان کجا هستند. فکر نمیکنم پيدا کردن آنها کار مشکلی باشد. اگر شيرپاک خوردهای يکی از آنها را گير بياورد تمام جريان را خواهد گفت. آنها خواهند گفت که چقدر در آن آب کور اين ور و آن ور زدم. آنها خواهند گفت و حتی در آخرين نفس ها بطور غريزی خودم را به پای رَسان رودخانه انداختم و آنها مرا بيرون کشيدند چند ليتر آب از دهانم سرازير شد. و آنها خيلی چيزها خواهند گفت. خيلی چيزها. پس از مرگ صمد وضعيت جديدی پيش آمد. نه آل احمد، نه نشريه آرش و نه هيچ چيز ديگر تعيين کننده نبودند.
فراهتی که به دروغ میگوید او و صمد برای یک «کار تشکیلاتی» به کنارهی رود ارس رفته بودند و البته نمیگوید که آن کار چه بود که صمد حتی به برادرش هم در باره آن جیزی نگفته بود!! سپس دروغ بزرگ خودرا در بارهی آلاحمد بر ملا می کند که آل احمد به او میگوید چندگاهی وانمودکن که تو از سوی سازمان امنیت مأموریت داشتهئی که صمد را بکشی تا ما این هو را برپا کنیم که سازمان امنیت اورا کشته است. و البته سازمان امنیت هم در این باره خاموش خواهد ماند.تا مردم دروغ ما را باورکنند!! فراهتی هم این را میپذیرد که نقش قاتل را بازیکند (به دستکم برای اسد بهرنگی و کاظم سعادتی و دیگر دوستان صمد)!! او مینویسد:
آگاهان آن دوره غوغا و ولولهای را که در بين جوانان براه افتاده بود میديدند. شرايط مساعدتر از اين ديگر امکان نداشت. همگی رضا بر اين دادند که صمد شهيد قلمداد شود و آرمانهای او خونبهای شهيد. با اين امتياز که اسمی از من به ميان نيايد و به همان "افسر" قناعت شود. آل احمد به دوستان گفته بود "به فلانی بگوئيد يک کمی بيشتر صبور باشد. ما او را خوب میشناسيم، از ما دلخور نباشد. مساله نه خود او که لباس زرد اوست" بالاخره اين هم استدلالی بود و ما هم برای آن مرحوم چيزی نگفتيم. گفتنی است که الان نزديک ٢٠ سال است که من از ارتش اخراج شدهام و اصلیترين علت اخراجم هم جريان ارس بود ولی باز هم مرا به همان اسم "افسر" نام میبرند و اين تصادفی نيست.
فراهتی سالها در پساتر در آلمان جزئیات همان داستان را دگرگون کرده و با نام اصلی خود منتشر نمود. پس آلاحمد به راستی نمیدانست که کدام یک از داستانهائی که برسر زبانها بود از فرار صمد به شوروی تا کشته شدن و شکنجهاش به دست ساواک و یا غرق شدناش به خاطر ناتوانی از دانستن شنا و یا غرق شدناش از سر مستی درست و واقعی است. با این همه حادثه برای او مشکوک مینمود، با این همه گمانهزنی او در باره شکنجه صمد در پساتر با زخمهائی که در کشالهران و پای صمد دیده شد درست بود. همانگونه که گفتهشدهاست اگر جریان آب رودخانه به آن اندازه تند و خروشان بود که بتواند جسدی را برای شش کیلومتر از یک پاسگاه ارتش تا پاسگاهی دیگر با خود ببرد و جسد سالم بماند به جز دو زخم ناشی ازشکنجه!!. آنهاکه از شرایط آن روزگار آگاهند به خوبی میدانند که کنجکاوی و پرسوجو از آشنایان صمد و یا از سربازان پاسگاه در بارهی چگونهگی درگذشت او امکان نداشت. و هرگونه پرسوجو سر و کار جستوجوگر را به شکنجهگاههای ساواک میکشانید. و از اینرو آلاحمدناچار بود تا در نوشتهی خود زبان رمز را برای دور زدن سانسور به کارگیرد. اگرچه نوشتن آن مقالهی شجاعانه در باره مرگ تختی و صمد برای او به بهای جاناش تمام شد. اما او حرف خود را زد.. از سوئی دیگر به کاربرد آن زبان رمز و پردهی ابهام به فرجسرکوهی امکان داد که به دروغ آلاحمد را به پراکندن شایعه دروغ کشتهشدن صمد به دست ساواک متهم کند و بنویسد؛
آل احمد پس از مرگ صمد به دروغی آگاهانه از او شهیدی ساخت که حکومت در ارس غرق کرده است....آل احمد از صمد چهره شهیدی پرداخت با مقاله ای در «آرش» که برد و نفود و تاثیر و تیراژی یافت که در آن روزگار بی سابقه بود. صمد تبدیل شد به یک شهید، که نبود و به قهرمان مقاومت، که بود.
و این دروغ سرکوهی را هر کس که نمی توانست از برای عقدهئی روانی دیدگاههای آلاحمد را بربتابد و یا با انقلاب ۵۷ سردشمنی داشت یا از کیش آلاحمد و سفر حج او خشمناک بود پژواک میداد. برای نمون بازیگری به نام محمد جلالی چیمه با نام قلم م. سحر نوشته:
اولا آل احمد با نوشتن غربزدگی و خدمت و خیانت روشنفکرانش خود در صدر خیانتکارترین روشنفکران ایران قرار دارد تازه اگر عنوان روشنفکر به او ببرازد
دیگر آن که دروغ چه برضد فرشته به کار رود ، چه بر ضد شیطان دروغ است. این سنت تهمت زنی رذیلانه قتل به دولت که آلاحمد بنا نهاد تا سال ۵۷ ادامه پیدا کرد و شهیدهای قلابی فراوانی ساخت. یکی از شهیدان قلابی خودش بود ، شایع کردند که آل احمد را سکتاندند درحالیکه تا خرخره عرق میخورد و سیگار میکشید. بعد گفتند پسر خمینی را در عراق شهید کردند و خمینی پدر شهیدان شد. بعد شریعتی را شهیداندند و این دروغگویی رذیلانه سیاسی ادامه پیدا کرد و هیچ حرمت و اعتبار و اخلاقی برای اهل سیاست و اهل قلم از نوع آلاحمد باقی ننهاد. این یک ماکیاولیسم است و ربطی به روشنفکری ندارد. کسانی که تهمت دروغ به پلیس یا دولت میبندند به قصد بهرهبرداری سیاسی ، خودشان هم که به قدرت برسند خواهند کشت و دروغ را به ارزش مسلط جامعه بدل خواهند کرد. آنچه ملت ایران از آلاحمدها و شریعتیها و بازرگانها ضربه خورده است از خمینیها و خامنهایها و خلخالیها نخورده است.
آل احمد آن مقاله را باخبر درگذشت برادرش در عراق و داستانهائی که مردم در بارهی مرگ او ساختند آغاز نمود. ابهام در داستان مرگ برادر به آشکار برای آن بود که آلاحمد در برابربازجوئی ساواک که چرا از صمد و تختی قهرمانان مردمی ساخته است که یکی بر سر گسترش سواد و دانش در میان روستائیان محروم است و از به کار بردن واژه های «ماه» و «ماه بانو» در کتاب الفبایش سر باز میزند (که خوانندهی سانسور آن روزگار میدانست که باید بخواند «شاه» و «شهبانو») و آن دیگری کسیست که «بهقدرت مسلط زمانه نه گفت- و نه نامجو شد و نه شعبان و نه حبيبی» . او در پاسخ بازجوی سازمان امنیت میتوانست با داستان مرگ برادر از خود دفاع کند.
و اين قضايا بود تا زن و بچه برادر از مدينه آمدند. و دانستيم كه ناگهان و به مرضی ناشناخته مرده، شبی رفته بود مهمانی به خانه يكي از نخاوله و دير برگشته بود و خوابيده بود و صبح ديگر برنخاسته بود. همين . اما مگر كسی باورش میشد؟ آخر مرضی، غذای نامناسبی، نالهای از درد مزمنی، آخر چيزی!؟ ولی زنش حاضر بود و پسرش، و خبر از هيچكدام اينها.
و مريدهای پدر میآمدند و میرفتند. و از اين ختم بديگری، و از مجلس اهالی اين محل به آن يكی تا عاقبت گير آمد. مستمسك گير آمد: «فلانی كه از كربلا آمده بود از فلان ديگری كه از مدينه برگشته بود، نقل كرده بوده كه فلانی را سنّیها چيز خور كردهاند!»
چنین است که اشرف دهقان که در کتاب ارزندهاش به نام «راز مرگ صمد» به آشکار نشان میدهد که فراهتی و سازمان امنیت در کشتن صمد دست داشتهاند به این انگارست که آلاحمد میخواسته ساواک را از این قتل مبری نشان دهد. ( به نژندانه باید گفت که دهقان با آمیختن حاشیههای بسیار در بارهی چریکهای فدائی خلق و مسائل ایدئولوژیکی از تمرکز این کتاب ارزنده و مهم روی موضوع اصلی کاسته است). او مینویسد:
آل احمد هيچوقت مرگ صمد را مشکوک اعلام نکرد. هرگز حتی به طور تلويحی و غيرمستقيم نيز نگفت و يا القاء نکرد که صمد را سازمان امنيت شاه کشته است و يا به قول سرکوهی "در ارس غرق کرده است". او "ازصمد چهره شهيدی" نپرداخت و صمد را "به يک شهيد" تبديل نکرد. اتفاقا درست برعکس. درست ١٨٠ درجه مغاير با آنچه آدينه دوره رفسنجانی تبليغ نمود، همه کوشش جلال آل احمد در مقاله خود، مقالهای که دست آويز پيش برد هدفهای ارتجاعی آدينه در سال ٧٠ قرار گرفت، اين است که به خواننده بقبولاند که صمد را ساواک به قتل نرسانده است. آل احمد واقعا در اين مقاله زور میزند که اين را به خواننده بباوراند. به خوانندهای که میدانست در باورش اين ساواک بود که صمد را به قتل رسانده بود. او به اين خواننده میگويد هرچند واقعيتهايی مرگ صمد را مشکوک مینماياند، اما شما به اين امر باور نکنيد. اتفاقا خود اين مقاله سندی است که نشان میدهد که از همان ابتدای مرگ صمد شک و يا درستتر است بگويم يقين در مورد اينکه ساواک صمد را به قتل رسانده است آنقدر قوی بود که آل احمد مجبور شده مقالهای بنويسد و در آن درحاليکه بخشا دلايل شک دوستان نزديک صمد را منعکس میکند درجهت رد آنها اقدام نموده و با تئوریای و منطقی و به شيوه و سبک خود، شکها را برطرف ساخته و يا يقينها را حداقل به شک تبديل نمايد.
اگرچه، هر کس که نوشته آلاحمد را به دقت و درست بخواند به روشنی درخواهدیافت که علت مرگ برادر هنوز هم بر او معلوم نبودهست. و نمیتوان ازآن داستان نتیجه گرفت که آلاحمد میخواست شک دربارهی غرق شدن صمد را به یقین تبدیل نماید. آلاحمد در باربرداری از داستانهای برادر و تختی مینویسد:
آيا كافي است كه حالا در مرگ او فقط بگويي لاالهالاالله!؟ (...) آنوقت حالا بايست در وداع اين بردار كوچكتر گفت و مرثيه گفت و مگر چند تا صمد داريم؟ (...) نه. فايده ندارد. بهتر اين است كه من اكنون با چهل و پنج شش سال عمر و با كلی پز و افاده و معلومات اما بهعوامی عامیترين آدمها و به ديرباوری هر زنديقی كه فرض كنی، بهجای اينكه در مرگ اين برادر كوچكتر عزا بگيرم يا عصا بهدست بگيرم چو بيندازم كه صمد عين آن ماهی سياه كوچك از راه ارس خود را اكنون به دريا رسانده است. تا روزی از نو ظهور كند. آخر او در خدا آفرين به آب زده. و به آب ارس!
داستان این بود که ماجرای غرقشدن صمد را غلامحسین ساعدی که با صمد دوستی نزدیک داشت برای آلاحمد بازگو کرده بود. شگفت اینکه پیدا نیست که ساعدی داستان ساخته و پرداخته سازمان امنیت را از کجا شنیده بود. مطمئنا او داستان را از برادر صمد و دوستاش کاظم سعادتی نشنیده بود. همانها که به جستوجوی کالبدبیجان صمد به اهر رفته بودند و غرق شدن اورا باور نداشتند. به نوشته آل احمد در همان آرش:
ساعدی در آمد كه نعشش را سه روز بعد از آب گرفتهاند… كه يخ كردم و نشستم و خوب ديگر؟ بله ديگر، با دوستی كه شنا میدانسته رفته آب بازی. آن طرف ها قصه جمع میكرده و لابد گاهی تفنّنی. اما خودش شنا نمیدانسته. و در غلطيده و دوستش بهسر و كله زنان تنها بر گشته. و حالا جماعتی از اطرافيان را در تبريز گرفتهاند. و دوست همراهش در جواب بازجوئیها قندشكن را برداشته و زده بهسر خودش و ديگر قضايا… ولی همين؟ و يعنی كه صمد مرد؟ كه ما برايش آن همه آرزوها در سر میپختيم؟
البته آلاحمد با هوش سرشاری که داشت دریافته بود که یک پای این قصه لنگ است. او با همهی سانسور سنگین مطبوعات شجاعانه گسستهگیها و ناسازگاریهای داستان ساختهگی سازمان امنیت را به زبان رمزی که برای آگاهان روشن بود چنین آشکاری میدهد:
آخر نكند سر به نيستش كرده باشد؟ نكند خودكشی كرده؟ آخر آدمي كه شنا بلد نيست چرا بايد بهرودخانه زده باشد؟ و مگر ارس در حدود ۱۶ تا ۱۹ شهريور چقدر آب دارد كه بتواند كسی را دربغلطاند؟ بسترش را خودمن در پارسآباد ديدهام. جوری نيست كه بیمزاحمت مأمورهای مرزی دو طرف بشود تن به آبش زد. […] ولی من هنوز باورم نمیشود.
يعني رمانتيك بازی ذهنی؟ يا فرار از واقعيت؟ يا افسانهسازی عوامانه؟ … نمیدانم. فقط اين را میدانم كه- آهای مناف! برای تو میگويم- من فقط اين را میدانم كه صمد نبايد مرده باشد. صمد نمیتواند مرده باشد.
برادر صمد، اسدبهرنگی، هنگامی که به رود ارس میرسد همانگونه که آلاحمد پرسیده بود که : «مگر ارس در حدود ۱۶ تا ۱۹ شهريور چقدر آب دارد كه بتواند كسی را در بغلطاند؟» میبیند که آب ارس زیاد نبود او می نویسد:
من تلفنی از دوستی شنیدم برای صمد حادثهای پیش آمده است. نزد کاظم سعادتی رفتم. کاظم آن وقت داشت خانهاش را درست میکرد. کارش را رها کرد. پدرش غر زد که کار داریم و از این حرفها. رفتیم خانه یکی از دوستان. او کمی اطلاع داشت، ولی قانعمان نکرد. دوستی داشتم که فامیلش معاون ژاندارمری بود. پیش او رفتیم. آنجا مطمئن شدیم صمد در آب غرق شده است. آن شب نتوانستم به خانه بروم. میرفتم چه میگفتم. حالم هم آنقدر بد بود که سریع میفهمیدند. واقعا از مادر میترسیدم. از پدر میترسیدم. پیش یکی از دوستانم رفتم و شب آنجا ماندم. صبح زود بلند شدم و رفتم خانه. به مادر گفتم: «صمد تصادف کرده است و ما باید برویم ببینیم جریان از چه قرار است.» در خانه دوستی مشورت کردیم که چه کسانی بروند. قرار شد چهار نفر بروند. دو تا از شوهرخواهرهایم، خودم و کاظم سعادتی. همسایه ما جیپ کرایه میداد با شوفر. گرفتیم و حرکت کردیم. خلاصه دو روز آواره و سرگردان گشتیم تا بالاخره جسد را پیدا کردیم. توی جزیرهمانندی وسط رودخانه بود. از کس دیگری خبری نبود و فرد دیگری را ندیدیم. بعضی میگفتند او را با افسری دیدهاند. ولی هیچکس اطلاع دقیقی نداشت که جریان چطور بود. دهاتیهای آنجا خیلی بامحبت بودند. جسد را بیرون آوردند و شستند.
تپهمانندی بود وسط رودخانه که دور تا دورش آب بود. ما که رسیدیم، دهاتیها جمع شده بودند و ما البته، در راه از امربری این را شنیده بودیم. تلفن که نبود، برای همین پاسگاهها از امربر استفاده میکردند تا خبری برسانند. ما هم در راه امربری را دیدیم و سوال کردیم. گفت، جسدی در کلاله پیدا شده، میرود تا به مرکز اطلاع بدهد. سریع خودمان را رساندیم و با کمک دهاتیها جسد را به خشکی آوردیم. آب زیاد نبود. چند نفر پاچه شلوارشان را بالا کشیدند و در آب رفتند و جسد را با طناب روی تخته بیرون آوردند. آن طرف ارس هم سربازان روسی بودند که اطلاع پیدا کرده بودند جسدی هست و از این حرفها. چهل، پنجاه نفری بودند. کمکی نکردند، اما حضور داشتند. اهالی، جسد را به خشکی آوردند. حتی رئیس پاسگاه هم با دهاتیها به آب زده بود!
جسد را که آوردند، دیدم تقریبا سالم است. برایم تعجبآور بود چطور جسد بعد از این همه مدت که توی آب مانده و حدود شش کیلومتر هم از محل حادثه این طرفتر آمده سالم مانده است. صورت و بدنش سالم بود. لخت هم بود. فقط دو سه جای زخم، روی ران و ساقش بود، چیزی شبیه فرورفتگی. ما اهمیتی ندادیم و به پاسگاه آمدیم.
رئیس پاسگاه در صورتجلسهاش به جای زخمها اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری، این صورتجلسه عوض شد و صورتجلسه دیگر نوشته شد. ما هم در شرایطی نبودیم که زیاد به این موضوع فکر کنیم. وضعیت بدی بود. پولمان هم داشت ته میکشید. دهاتیها رئیس پاسگاه و بهخصوص کدخدا، خیلی کمکمان کردند. کدخدا صد تومانی به ما داد. بعد به خانه که رسیدیم پس دادیم. چیزی هم به کدخدا دادیم تا به دست دهاتیهایی برساند که کمکمان کرده بودند و جسد را بیرون آورده بودند. آن چند روز برایمان خیلی سخت گذشت. جسد را زیر درختان انجیر گذاشتیم و مواظب حیوانات هم شدیم که به جسد تعرض نکنند. یکی از شوهرخواهرهایم، چون کار داشت، برگشته بود و ما سه تا مانده بودیم. شب، دهاتیها به ما گفتند: «شما بروید بخوابید، ما از جسد مواظبت میکنیم.» ما هم رفتیم خانه کدخدا و شب را گذراندیم. صبح جسد را با قاطر بردیم. راه و جاده که نبود. تا راه ماشینرو، با قاطر آمدیم و بعد با جیپ رئیس پاسگاه تا کلیبر رفتیم. دوستان و همکاران صمد به آنجا آمده بودند. خیلیها آمده بودند. جسد در جعبهای بود که همان دهاتیها درست کرده بودند.
-- برادرم صمد بهرنگی روایت زندگی و مرگ او، نوشته اسد بهرنگی، تبریز، نشر بهرنگی، ۱۳۷۸
به هر روی بهرنگی در نهم شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شامگوالیک کشته شد و جسدش را چند روز بعد برادرش به همراه کاظم سعادتی و یکی از شوهرخواهرهایش به یاری روستائیان محل در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در شش کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. کالبد او که شاید در یخ نگاهداری شده بود سالم مانده بود. و چنین مینماید که کالبد بیجان او را شکنجهگران به پاسگاه بعدی برده و در جائی کم عمق رها نموده بودند تا اسد بهرنگی و همراهانش به آسانی آنرا پیداکنند. جسد او را در گورستان امامیه تبریز به خاک سپردند.
چنانکه خواهیم دید ده روز پیش از غرق شدن صمد، شماری از مامورین ساواک به خانهی او هجوم برده و او را تهدید کرده بودند. گزارش اسد بهرنگی از گفتوگو با مادر صمد که در پساتر در جنگ دریچه و سپس در کتاباش منتشر شد درستی گمانهزنی آلاحمد را به روشنی نشان میدهد. مادر صمد در بارهی حمزه فراهتی، افسر ژاندارمری که به خانهی آنها آمد تا صمد را با خود به پاسگاه مرزی شامگوالیک در کنار رود ارس ببرد میگوید:
کاش قدمش میشکست و پا به خانۀ ما نمیگذاشت. او دنيای من، روح من و صمد مرا گرفت و برد. اکنون هم بهدنبالشم که گيرش بياورم و تف بهرویاش بيندازم.
(مادر) برگشت و بهمن گفت: راستی اسد، از او خبری نداری؟ ناچار گفتم: نه. من هم مثل تو.
گفتم: مادر يادت میآيد که کی آمد و چطوری صمد را برد؟
بهصورتم زل زد و ساکت ماند. من جرأت شکستن سکوت را نداشتم. گويی تمام کوههای دنيا بهرویَام سنگينی میکند. بالاخره خود مثل جوشش يک کوه آتشفشان منفجر شد.
- من میدانم قاتل پسر من همان او بود. آن وقتها هزار بار بهتو گفتم برو شکايت کن، بگذار او را بگيرند. اسد گناه همۀ اينها به گردن توست. مگر يادت نيست پدرت آن همه زحمت کشيد داد يک وکيل شکايتنامه نوشت. ولی تو نگذاشتی؟
گفتم: مادر اينها همه درست ولی نگفتی آن افسر کی به خانه آمد و چطور صمد را برد.
گفت: چه فرقی میکند آخرش او را بهدست جلادان سپرد.
گفتم: نه مادر فرق میکند تو بهمن بگو.
گفت: ساعت يازده صبح بود که در زده شد. رفتم در را باز کردم ديدم يکنفر افسر است. صمد را میخواهد. صمد در اطاق دراز کشيده بود و کتاب میخواند. صدايش کردم بيرون آمد و با هم به اطاق برگشتند. کمی بعد صمد مرا صدا زد و گفت: میخواهم به يک مسافرت چند روزه بروم. چند تا کتاب و خرت و پرت ديگر برداشت تا او حاضر شود چند دقيقهای من با آن افسر تنها ماندم. به او گفتم کجا می رويد؟. زود برگرديدها!. افسر که سرش را به زير انداخته بود در همان حال گفت نترس مادر زود برمیگرديم. گفتم آخر تو کی هستی، صمد که دوست نظامی ندارد.
مادر بهطرف من برگشت و گفت: اسد، در آن لحظه تمام رفتار و اعمال گذشتۀ صمد از جلوی چشمم گذشت. مگر نه اينست که صمد اغلب گرفتاریهايش را از من پنهان میکند، نکند اينهم يکی از آنها باشد، بهتندی به افسر گفتم راستش را بگو با صمد کجا میرويد؟ لبخندی زد و گفت جائی نمیرويم میخواهم صمد را ببرم گردش. گفتم کجا؟ گفت طرفای آراز (رود ارس) بيشتر نگران شدم. آخر چند روز قبل از اين هم چند نفر از تهران دنبال صمد آمده بودند. وقتی صمد با آنها میرفت گفتم کجا؟ يکی از آنها گفت میرويم کمی بگرديم. فردايیاَش که صمد به خانه آمد ديدم که بسيار آشفته است. پرسيدم: "چته؟" گفت: "هيچ چی يک کمی سرما خوردهام." تو که خودت آنشب در جريان بودی نبودی؟
گفتم چرا، يکی از آنها آنشب به صمد گفته بود: "کله شقی نکن بيا و کتاب را تحويل بده شايد برات خوب نباشد، چون موضوع اين کتاب بهعرض مقامات بالا رسيده است".
مادر گفت من ديگر اينها را نمیدانم و ادامه داد: صمد با کيفدستی کوچکاَش آمد و گفت من حاضرم، افسر با عجله بلند شد و با هم بيرون رفتند من بهدنبال آنها تا سر کوچه رفتم از دلم بر نمیآمد که چشم از صمد بردارم صمد برگشت. گفت مادر به سفر هندوستان که نمیروم. يکی دو روز بيشتر طول نمیکشد، (برمیگردم). آنها سوار يک جيپ آرتش شدند. و صمد در حالی که بهرویاَم میخنديد، دور شد. بعدش هم تو خود میدانی آن نامرد در لباس دوستی چه به روز پسرم آورد. بعدها خيلی از دوستاناَش به ديدنم آمدند هيچ يک از آنها آن افسر را بهدرستی نمیشناختند، کاظم (سعادتی) گفت دوستی ما فقط محدود به اين بود که چند دفعهای با هم به کوه رفته بوديم. گفتم پس چرا شما گذاشتيد صمد با او به مسافرت برود. کاظم گفت فکرش را هم نمیکردم. که صمد روزی با او همسفر شود.
گفتم مادر در آن روزهايی که ما دربهدر در کنار آراز دنبال صمد میگشتيم، در خانه چه اتفاقاتی افتاد، باز اشک در چشمان مادر حلقه زد و گفت؛
-در آن چند روز خانه ما پر جمعيت بود، همه میآمدند تا از سرنوشت صمد باخبر شوند. ضمناً مأمورين هم که دست بردار نبودند، چند نفر مأمور به خانه آمدند چه میدانم کی بودند. بعدها گفتند که مأمورين سازمان بودند تمام خانه را زير و رو کردند. خوشبختانه متوجه کتابخانۀ اصلی صمد که در آنور حياط بود نشدند فقط کشوی ميزش را شکستند. چند کتاب که نمیدانم چی بود از روی ميز و از کمد برداشتند و رفتند. گفتم بعدها ديگر آن افسر را نديدی گفت نه.! ولی او بايد بداند، شايد فرار از پنجۀ عدالت ممکن باشد. ولی فرار از دادگاه خدا ممکن نيست. من میدانم روزی او به مجازات خواهد رسيد، مگر شمر را با آن همه قدرت در آب جوشان ديگ نجوشاندند، مگر خدا فقط يک مختار دارد؟
اگر این رخدادها درگذشت صمد را به ساواک پیوند ندهد پیدا نیست چه بیشتر دیگر میتوان گفت ؟! برای نمون چرا مأمورین پس از غرق شدن او به خانهاش ریختند و برخی از کتابها و نوشتههایاش را با خود بردند؟ چرا ساواک از سربازهای پاسگاه تحقیق نکرد تا بتواند شایعه کشته شدن اورا تکذیب کند؟ چرا صورت جلسه را در اداره پلیس تغییر دادند؟ چرا فراهتی پس از کشته شدن صمد به تبریز بازگشت اما خبر حادثه را به خانواده صمد نداد؟ چرا فراهتی قبول کرد که نقش قاتل صمد را بازی کند؟ و چه بسیار پرسشهای دیگر.
حمزه فراهتی افسر دامپزشک ژاندارمری که به گفتهی خودش اسبهای دربار را تحویل داده بود و چون با صمد آشنائی داشت میباید در بهدام انداختن او برای کشتن گمارده شدهباشد. او خود میگوید که ساواک در خانهاش کتاب سرمایه مارکس را یافته بود که و با چریکهای فدائی خلق در رابطه بود. ادعائی که اشرف دهقان رد میکند. و سپس آدینهی سرکوهی آن داستان را به آوند خاطرات او منتشر نمود که درآن نویسنده خاطره از فراهتی به آوند سوم شخص سخن میگوید. فراهتی هرگز پیشنهاد برادر صمد را برای گفتو گو نپذیرفت.
آلاحمد از آن داستان مسخره و دروغین حمزه فراهتی افسر دامپزشک ژاندارمری در بارهی غرق شدن صمد که سالها پس از درگذشتاش در آدینه فرج سرکوهی با نام حمزه فلاحتی منتشر شد آگاهی نداشت . و البته هرکس که آن داستان را در پساتر در روایتی دیگر که گویا یکی از نویسندگان پاورقیهای روزنامههای زرد برای او نوشته بود و در پائیز سال ۱۳۸۵ زیر آوند “از آن سالها و سالهای دیگر” در انتشارات فروغ در کشور آلمان منتشر شد بخواند به آسانی میتواند از جزئیات حاشیهئی و افسانهپردازیهای آن دربیابد که داستان فراهتی نمیتواند واقعی باشد به ویژه که با روایت پیشین او که در آدینهی فرج سرکوهی منتشر شد چندان سازگار نبود. در این کتاب چاپ آلمان داستان را چنین میخوانیم:
صمد هم از چهار نعل تاختن خوشش میآمد و هم مواظب بود که زمین نخورد. از یک طرف رودست خورده بود و از طرف دیگر سرش برای شوخی درد میکرد. هم خوشخوشانش میشد و هم میترسید. فحش میداد و میخندید. او، بی آنکه بداند چند روز بعد این جاده را با حالی دیگر برخواهد گشت، داد زد: ”انجیرها خوب هضم شدند یا بازهم ادامه بدهیم؟“ سرشار از شادی و طراوت پیش میراندند. صدای خندههای پرنشاطشان پرندهها را میرماند.کوبش دیوانهوار سمهای اسبهایشان زمین را میلرزاند. شناور در امواج خروشان زندگی، در پرتو تابش خورشید شهریورماه، در عمق آسمان آبی، در انعکاس خیرهکنندهی نور خورشید بر سطح رودخانه، در طبیعت بکر و نفس داغ زمین، در بخاری که از بدنهای اسبهایشان متصاعد میشد و عضلات درهم پیچیده و در کش و قوس اسبهایشان، در بادی که نفیرکشان از بغل گوششان رد میشد و غبار نرمی که از ضربهی سمهای اسبهایشان برمیخاست، در بوی عطرآگین گلهای صحرایی که در هوا میپراکند، در ورای زمان و مکان، در جایی که هیچ جا نبود و در درآمیختگی نیروی جوانی و طبیعت سرشار، فارغ از گذشته و آینده، متمرکز شده در لحظاتی که ریتمشان با ضربات سم اسبها بر شن نرم جادهی باریک شمرده میشد، سبکبار میتاختند. بالاخره در جایی توقف کردند، اسبها را به درختی بستند، لخت شدند و به رودخانه زدند. نیمساعتی در آب ماندند. صمد شنا بلد نبود و فقط میتوانست چند ثانیهای خود را روی آب نگهدارد و محتاطانه مواظب بود که از کناره دور نشود و پا در نقاط عمیق نگذارد.
اما این استاد دانشگاه ارومیه اسمعیل یوردشاهیان کیست؟
نگارهی بالا از برگه فیسبوک اسماعیل یوردشاهیان است که خودرا در سر برگه فیسبوک خودچنین میشناساند: «شاعر ونویسنده و پژوهشگر هستم و تا کنون دوازده مجموعه شعر ده رمان و پنج اثر پژوهشی منتشر نموده ام». و افزون براین در یکی از پستهای تازهترش مینویسند:
پرسیدنداکنون چه می کنی ؟گفتم جدا از سرایش شعر که حقیقت زندگی وبودن من است و کارهای تحقیقاتی . یک رمان در دست نوشتن دارمالبته نوشتن سه رمان ( زندانی جزیره آرزو ) و ( کودکی که فروخت شد ) ( آمده بود که برویم ) را تمام کرده وبه نشر مرکز و انتشارات مروارید سپرده ام که در وقت انتشار آنها را معرفی خواهم کرد فقط می گویم هرکدام متن و فضای و موضوع وداستانی متفاوت دارند ودر حال حاضر همانطور که گفتم مشغول نوشتن رمان تازه بنام خانواده یورت ایرانی هستم که فکر میکنم رمان حجیم وبلندی خواهد بودمی پرسند این همه کار را چگونه انجام می دهم ومی نویسممی گویم هر وقت در فضای هر کدام قرار داشته باشم. من تصمیم نمی گیرم که شعر بسرایم ویا فلان رمان را بنویسم آن ها به سراغ می آیند . برنامه منظمی برای نوشتن ندارم هر لحظه که حس نوشتن شعله ور شود می نویسم ومی سرایم و بیشترین وقتم به مطالعه وتحقیق می گذرد
این گونه نوشتهها خود بهترین نشانه در بارهی کیفیت کارهای این نویسنده و سطح دانش و فرزانهگی این پژوهشگر داستاننویس میباشند، و دیگر آیا به راستی نیازی فراتر به خردهگیری و گفتوگو در بارهی آنها هست؟ اما آنچه که مرا به نوشتن در این باره وادار نمود. دریافت این آگهی بود که گویا ایشان در دانشگاه ارومیه تدریس میکنند و سپس دو نوشته ایشان در بارهی صادق هدایت و شادروانان جلال آل و احمد و سیمین دانشور بود که این پرسش را در من برانگیخت که چهگونه و چهکسانی با این سطح از دانش و دریافت در دانشگاههای ایران استخدام میشوند! نخست در جستجوئی با گوگل در بارهی تحصیلات ایشان به این پست برخورد کردم:
دکترا : پژوهشی روانشناسی اجتماعی – سیون . سوئیس
اسماعيل يوردشاهيان شاعر ونویسنده وپژوهشگر هم روز گار ماست . او در سال ۱۳۳۴ در اورميه به دنيا آمده. تحصيلاتش را در فرهنگ و تمدن وروانشناسی اجتماعی به پايان رسانده اکنون ساکن زادگاهش اورميه و در دانشگاههای آن مشغول پژوهش و تدريس است. و همکار دانشگاهها و نهادهای بین الملی پژوهشی است»
برای کسی که ادعا میکند از دانشگاه سیون سوئیس دکترای پژوهشی روانشناسی اجتماعی است در سرودهئی به نام «موسیقی تنهائی» برای صادق هدایت سروده مینویسد:
کلمات برگهایی بودند در باد
که پراکنده می گذشتند سوی دشت لیز
در پانوشت سروده مینویسد، دشت لیز بولوار شانزهلیزه Champs-Élysées پاریس است و آن را به پارسی چنین برگردان میکند
«ليز = دشت ليزه = شام ليزه Chomps Elysees که بلوار معروف پاريس است وبه معنی دشت ليز»
دوست محترم نقد یک نویسنده ویا یک انسان بدون هرگونه کینه و واژگان ناستوده با تکیه بر منابع و رفرانسها معتبر قابل قبول است طرز برخورد و نفس نوشتهی شما که خالی از کینه و مخالفت و جبههگیری نیست مناسبت و ستوده هم نیست . لطفا کمی در نوشتهی خودتان درنگ کنید و دوباره به شرح احوال و گذر روزهای هدایت برگردید و بعد بدون تعصب داور کنید. ای کاش بجای برخورد با جریان زندگی هدایت به نقد فکر و آثار ایشان بپردازید .
البته یقین دارم که این متن را شما از نوشتهی شخص دیگری کپی کردهاید و یا قسمتی از یک نقد حسادت بار است که متاسفانه ملت ایران به آن گرفتار است و درد مردم و شخصیت ملت ایران همین است. بیگانه را ارج می نهد خودی را نکوهش راستی چند اثر از نویسندگان ایران را که خیلی برتر از خیلی از نویسندگان مطرح غرب هستند خواندهاید . و ستودهاید . متاسفم
خانم نوین بسیار خوشوقتم از آشنایی باشما و می ستایم که میخوانید ومینویسید اما کمی در هر دو نوشته ی خود تامل کنید و بعد داوری فرمایید ضمنا بی شک من وآثارم را می شناسید می دانید ناخوانده به داوری واحترام عمل نمی کنم ضمنا شخصیت و مرام من احترام به هر فرد بخصوص ایرانی است که مینویسد وفکر می آفریند حتا به اندازه چند جمله پس با شما موافق نیستم و نقد را متفاوت با انتقاد غضب آلود با کلمات خشن می دانم موفق باشید خوش حالم که می اندیشید ومی نویسید ضمنا نویسنده خودا نمی ستاید بلکه ستوده می شود
مرگ حکایت یک پایان نبود
بودنی بود
که زیست
عاشق شد
و .... روزی
مرگ شد
متاسفانه من خارج از کشور شناخته شده تر از ایران هستم و در تهران شناخته شده تر از زادگاهم! علت این امر را بیشتر در عدم وجود فرهنگ کتابخوانی در سطح جامعه میدانم. همچنین چاپ کتاب در تیراژ پایین و با محدودیت های فراوان سبب میشود تا من و دیگر نویسندگان نتوانیم ارتباطی که در نظرمان هست را با مردم در سطح جامعه بر قرار کنیم.




