Saturday, June 30, 2012

A Farewell to Mansooreh






The news  was short and sudden. Mansooreh passad away, alone in her home, Her body was discovered by her neighbors fifteen days after her death.

I never met her, but she liked my work, and from time to time she sent a word of encouragement. Changiz, her spouse was the curator for an international exhibition, and  chose one of my paintings which was sold to Prime minister Hoveyda. I always wondered if Mansooreh played  a role. She wrote a very flattering critique on my first solo exhibition "Expression of Silence" in the Negar Gallery.


She entitled her piece Why exhibitions have no viewers? Apparently when she visited my exhibition she was alone; she wrote:
Opening nights of exhibitions have a different story. The friends of painter gather to get together with other friends, or perhaps see the painter, and they converse. At times they lean against the walls where the paintings are hanged. and sometimes, while holding their drinking glasses, pretend they are looking at the paintings. Provided, of course, that it would be possible to throw a glance at paintings from the narrow angles made by the heads and shoulders of the gathering crowd. On the other days, the most loneliest of places for thinking, for reading a book, and perhaps ... viewing a painting is a gallery and an exhibition. For an interested and curious viewer, this solitude, and the possibility that a voice, or a nuisance of the presence of others will not interrupt the viewing and concentration of mind is indeed a blessing. A blessing that is only available in our country. But this blessing accompanies the bitter pain of a disappointment; "why exhibitions have no viewers?" Why galleries are so lonely. Why this good that in its creation so much of thinking and mind have been spent has no demand. I am not just talking of the exhibition of Guity Navran, This was the same in Henry Moore's exhibition that was just opened in the new exhibition hall of the Museum of Ancient Iran despite of the fact that you did not have to buy an entrance ticket and it was free, Each time I went I was the only viewer.

A friend who was just back from Europe was asking me "what’s the matter? Is it possible to see the original works by Henry Moore? This is the event of the century. We have to plan in advance for visiting such an exhibition, we have to be checked by electronic cameras, and security gourds that protect such treasures, etc." and yet when I asked an icon of the Iranian modern poetry in the theatre of museum that “have you visited Henry Moore’s sculptures?” He replied "those torsos? ..yeh, but I thought they are your works?

"Expression of Silence, was a poetic designation for Guity’s exhibition in the Negar Galley." ...There was a consistency in her selection of subjects -- a testament to perspicacious and enlightened character of the artist. The choice of colours, selection of gradation of hue, which explicitly used more-or-less the same tonality in all the works, revealed the story of artist’s unfaltering and inquisitive mind.


بدرود ی برای منصوره

آگهی کوتاه بود و ناگهانی . منصوره در تنهایی در گذشت . پیکر بی جانش را همسایه ها پس از پانزده روز پیدا کرده بودند. هرگز نشد که بتوانم بینمش . میدانم که کارهایم را دوست میداشت. برای نخستین نمایشگاه من گویا وخاموش تقدی در کیهان نوشته بود و هر از گاه پیامی پر امید می فرستاد.. شوهرش چنگیز تابلویی از من برای نمایشگاهی چند کشوره گزینه کرده بود که گویا نخست وزیر هویدا آنرا خرید. همیشه از خود می پرسم آیا که منصوره در آن گزینش بازی  داشت. به هر روی درنخستین نقدش بزای تخستین  نمایشگاه من نوشت

شب افتتاح نمایشگاهها، داستانی دیگر است، دو ستان نقاش برای دیدن یکدیگر و احیانا خود نقاش جمع می‌شوند و گفتگو می‌کنند.. گاهی پشت به دیواری که تابلوها نصب شده دارند و گاهی در باب انجام وظیفه، لیوان بدست ، نیم نگاهی هم به تابلوها می‌اندازند. البته اگر بتوان از زاویه سرها و شانه‌ها و در آن ازدحام راهی برای نیم نگاه... یافت.
روز‌های دیگر، خلوت ترین مکان، برای فکر کردن، برای کتاب خواندن و احیانا... برای دیدن تابلو، گالری و نمایشگاه است. برای بینندهٔ کنجکاو و علاقمند، این خلوت و اینکه تنها بیننده باشد، صدایی و کلامی واینکه  دیگری، گشت و گذار و حضور ذهن او را مختل نکند، بزرگ نعمتی است. نعمتی که فقط در مملکت ما می‌توان به آن دست یافت.
اما این نعمت.. گاهی گزش تلخ تاسفی را نیز همراه دارد... چرا نمایشگاه‌ها بیننده ندا رند. چرا گالری‌ها معمولا آنقدر خالی است، جرا این متاع که در آفرینش آن ذهن و اندیشه بکار رفته، آنقدر بی مشتری است؟
از نمایشگاه گیتی ناو ران بدور می‌روم ، نمایشگاه مجسمه ساز نامدار معاصر، هنری مور، در تالار جدید موزه ایران باستان نیز چنین بود، با اینکه بلیط ورودی نداشت و تماشا رایگان بود.. هربار که رفتم، تنها تماشاچی بودم.. تازه از فرنگ برگشته‌ای با تعجب پرسیده بود موضوع چیه؟ یعنی اصل کار هنری مور را می‌شود دید، این موضوع حاد‍ثهٔ قرنه، باید دم بگیرم، چه ساعتی خلوت تره... از راز چشم الکتریکی و تجهیزات نگهبانی دیگر برای محافظت این گنج سخن می‌گفت. با یک شاعر موج نو و سرشناس مان در راهروی سالن تآتر موزه صحبت می‌کنم: مجسمه‌های هنری مور را دیدی؟ می‌گوی:کدوم؟ اون هیکل‌ها... آره.. اما من فکر کردم کار تواه.
.. گویا و خاموش تیتری شاعرانه بود بر نمایشگاه گیتی در گالری نگار. موضوع تابلوها اکثرا کوزه و طبیعت بی جان بود. کوزه‌هایی نظیر خام پخت‌های چالوسی، ره آورد شمال، گاهی دو یا سه شاخه گل و گاهی خالی.
گویا و خاموش، این نامگذاری را می‌پسندم، نه برای اینکه هنر پلآستیک را با پرداز شاعرانه صفت و کلمه پیوند زده باشم، بل برای اینکه طبیعت بیجان، اشیاء و گلها با تمام بی‌جانی می‌توانند از غم، آرامش، مالیخولیا و ثبات سخن بگویند... در انتخاب موضوع تابلوها نوعی وحدت وجود داشت: نمایشگر شخصیت روشن و آگاه نقاش. در رنگ آمیزی تابلوها، انتخاب گام رنگ، که همان گام با کم و بیشی اشکار در تمام تابلوها بکار گرفته شده، از ثبات ذهن جستجوگر نقاش سخن می‌گفت..  
بدرود منصوره ، بدرود  


گزارش   زیر نوشته ایست در باره ی واپسین روزهای منصوره از تارگاه جهان   


به گزارش جهان به نقل از فارس،‌ خبر درگذشت «منصوره حسینی» از جمله نقاشان نوگرای ایران در تنهایی و بی کسی، دل خیلی از هنرمندان و دوستدارانش را به درد آورد.



پیکر بی‌جان این هنرمند 86 ساله،‌ روز 5 ‌شنبه هشتم تیرماه در خانه شخصی‌اش پیدا شد و بلافاصله به پزشکی قانونی در کهریزک منتقل شد و قرار است به زودی تکلیف تشییع پیکر و تدفین او در قطعه هنرمندان ایران از سوی فرهنگستان هنر و همچنین وزارت ارشاد مشخص شود.

منصوره حسینی متولد 1305 و  دانش آموخته نقاشی از دانشکده هنرهای زیبای تهران و آکادمی هنرهای زیبای رم است.

برای نخستین بار در سال 1328 آثارش به نمایش درآمد و از آن پس در نمایشگاه های متعددی در ایران و دیگر کشورها شرکت کرده است. یکی از اتفاقات زندگی هنری او ملاقات با  «لئونللو ونتوری» هنرشناس و منتقد برجسته ایتالیایی است که در سال‌های دانشجویی‌اش در رم اتفاق افتاد.  این دیدار نقطه عطفی در زندگی این نقاش جوان ایرانی بود. ونتوری او را تشویق می‌کند که به خوشنویسی ایرانی نگاهی دوباره داشته باشد و با بهره گیری از آن، به نقاشی انتزاعی بپردازد. همین دریافت تازه، راه منصوره حسینی را تغییر داد. نخست ملهم از خطوط کوفی آثاری را پدید آورد. کم کم به امکانات بیانی و نه کارکرد تزیینی حروف و کلمات، دلبسته شد و کلمات جای خود را به غوغا و موسیقی رنگ ها و حرکات قلم دادند.


منصوره حسینی سال‌ها با نام مستعار «دکتر اسد» در روزنامه اطلاعات نقدهای هنری می‌نوشت. به ادبیات نیز علاقه‌مند بود و از او داستانی با عنوان «پوتین گلی» نیز منتشر شده است.


از سال 1352 محل سکونت خود را برای نمایش آثار خودش و دیگر هنرمندان تبدیل به گالری کرد.



*یک دوست و همراه


شاید «سمانه صادقی» هنرمند جوان نقاش تنها کسی باشد که در طول 5 سال گذشته مرتب از حالش باخبر بوده و اگر زمان کافی در اختیار داشت سری به او می‌زد، کاری اگر داشت برایش انجام می داد و اگر فرصت سر زدن به او را نمی‌یافت با یک تلفن حالش را می پرسید.


به گفته خودش، روابطشان بیشتر شکل مادر و فرزندی داشت، منصوره حسینی مدت‌ها بود که به راحتی توانایی راه رفتن نداشت و سمانه صادقی کارهای بانکی و خرید بیرون او را برایش انجام می داد.


منصوره حسینی اگر ضرورتی پیش می آمد به تنها کسی که فکر می کرد سمانه بود، فوری با او تماس می گرفت و از او می خواست به دیدارش برود.


در گفت و گویی که با سمانه صادقی داشتیم او از مراوداتش گفت و از مهربانی‌های این هنرمند.

   

*آخرین تماس تلفنی با منصوره حسینی


صادقی درباره آخرین دیدارهایی که با منصوره حسینی داشته است می‌گوید: همیشه به سراغش می‌رفتم اما خردادماه امسال چون فرصتی برای دیدارش نداشتم، چندین بار با او ‌تماس گرفتم که تلفن را پاسخ نداد، فکر کردم یا خواب است یا ممکن است بیرون رفته باشد تا دو هفته پیش که خانم حسینی خودش ساعت 9  شب با من تماس گرفت و گفت: خیلی دنبالت گشتم چندین بار شماره‌ات را گرفتم اما سمانه‌های دیگری بودند به دنبال مدارک پزشکی و بیمه تکمیلی‌ام هستم که نمی دانم آن ها را کجا  گذاشته‌ام. او را راهنمایی کردم و گفتم که کارهای بیمه‌اش را هم پیگیری کرده‌ام.


از او پرسیدم چند بار تماس گرفته بودم اما پاسخ ندادید که گفت: حالم بد شده بود،‌ من را به بیمارستان رساندند و چند روزی در بیمارستان خاتم الانبیاء بستری بودم.


او ناراحتی قلبی داشت و به همین دلیل گاهی دست و پایش ورم می‌کرد، البته ریه‌هایش هم دچار مشکل شده بود. بالاخره آن روز کلی درد ودل کرد و من هم او را دلداری دادم. دو روز بعد با او تماس گرفتم و چون یکی از دوستانم قرار بود به همراه یک کارگردان برای تهیه یک فیلم مستند از زندگی‌اش به سراغش بروند،‌ دوباره با او تماس گرفتم که هم درباره پیگیری بیمه تکمیلی‌اش به او توضیح دهم و هم قرار ملاقاتی برای حضور این دو فیلمساز در خانه‌اش  تنظیم کنم، اما مرتب تلفنش اشغال بود.


صادقی در ادامه به مستأجر منصوره حسینی اشاره می‌کند که طبقه پایین خانه‌اش را اجاره کرده است و توضیح می‌دهد:


با همسایه طبقه پایین منزل خانم حسینی تماس گرفتم و از او سراغش را گرفتم و نگران شدم که نکند حالش دوباره بد شده باشد که به من گفت: نه نگران نباش، صدای تلویزیونش را از پنجره می شنوم. آن روز قرار شد خبری از او برایم بگیرد و با من تماس بگیرد که هیچ خبری نشد و تلفنش را هم دیگر پاسخ نداد.


گویا چندین بار به در خانه‌اش مراجعه کرده و خانم حسینی در را باز نکرده بود، بنابراین با پلیس محل تماس گرفته و پلیس در را شکسته و وارد شده بودند که با پیکر بی‌جان خانم حسینی رو به رو شده‌اند.


 صادقی می‌گوید: به نظرم او از همان روزی که تلفنش اشغال بود،‌ از دنیا رفته است، شاید در حال مکالمه تلفنی بوده یا در حال گرفتن شماره کسی یا جایی بوده که کسی را از حال بدش خبردار کند،‌نمی‌دانم!.
  


*پسری به نام «رومی»


صادقی درباره خانواده منصوره حسینی هم می‌گوید: او یک پسر داشت به اسم «رومی» از همسر اولشان که در واقع پسر عمویش بوده است. «رومی» در همان سال‌هایی که خانم حسینی در ایتالیا تحصیل می‌کرد متولد شده بود و همان جا در ایتالیا مانده بود، یعنی بعدها که خانم حسینی به همراه همسر دومشان چگنیز شهوق به ایران آمده بود، رومی همراهشان نیامده بود. او اکنون حدود 60 سال دارد و ساکن ایتالیاست و نمی‌دانم که از درگذشت مادرشان اطلاع یافته است یا خیر اما به دنبال راهی هستم که بتوانم او را باخبر کنم.


*زندگی در تنهایی


وی ادامه می‌دهد: خانم حسینی تک فرزند بود و خواهر و برادر دیگری نداشت البته خواهر و برادر ناتنی داشت که همه فوت شده‌اند به جز یک خواهر ناتنی که البته از قبل هم ارتباط چندانی با آن‌ها نداشته است اما با پسرش رومی مرتب در ارتباط بود،‌برایش نامه می‌فرستاد و او هم گاهی به دیدنش در ایران می‌آمد اما سفرش خیلی کوتاه بود و سریع بازمی‌گشت.


* خانه‌ای پر از آثار هنری هنرمندان


سمانه صادقی درباره آثاری که از این هنرمند باقی مانده است می‌گوید: خانم حسینی آثار بسیار زیادی از هنرمندان مختلف در خانه‌اش دارد که برخی از آنها را هدیه گرفته است، مثلاً سهراب سپهری یکی از دوستان او محسوب می‌شد که تعدادی از آثارش را به او هدیه داده بود و همچنین عکس‌ها، آثار هنری،‌اسناد و نوشته‌ها و یادگاری‌های بسیاری از هنرمندان دیگر و دوستانش دارد که در خانه‌اش نگهداری می‌کرد.


این جوان نقاش به خانه منصوره حسینی اشاره می‌کند که در واقع یک گالری است و می‌گوید: طبقه پایین خانه منصوره حسینی یک گالری است که در گذشته فعال بوده است اما این اواخر با کهولت سن دیگر قادر به اداره این گالری نبود و از اتاق کنار گالری برای سکونت استفاده می‌کرد اما همچنان چیدمان آثار این طبقه به شکل گالری حفظ شده است.

  
* آرزوی تکمیل تابلو مادرش پیش از مرگ که تحقق نیافت


صادقی درباره نقاشی کردن منصوره حسینی در دوران کهولت هم می‌گوید: او تا همین چند ماه پیش نقاشی می‌کرد یعنی تا قبل از این که بیمارستان ایرانشهر برود.


عید امسال هم که به همراه یکی از دوستانم به دیدارش رفته بودم می‌گفت: خیلی دوست دارم تنها کار ناتمامی که دارم تمام کنم و آن هم تابلو مادرم است که دوست دارم قبل از مرگم آن را تکمیل کنم.


به ما گفت: خیلی حال و حوصله نقاشی کردن ندارم اما اگر بیشتر به دیدارم بیایید و تنها نباشم شاید حوصله بیشتری برای تکمیل این تابلو داشته باشم.


 صادقی ادامه می‌دهد: خانم حسینی علاوه بر آثاری که روی دیوار گالری‌اش چیده بود، آثار چیده نشده و ناتمام دیگری هم داشت که هر زمان می‌توانست روی آن‌ها کار می‌کرد.


صادقی نگران آثار این بانوی هنرمند است و می‌گوید: او آثار،‌اسناد و عکس‌های بسیاری دارد که نمی‌دانم واقعا تکلیف این آثار چه می‌شود.


*مراقبم باش اما دستم را نگیر


صادقی درباره خصوصیات اخلاقی منصوره حسینی هم توضیح می‌دهد: او اصلا دوست نداشت درباره مرگ صحبت کند، حتی زمانی که از او می‌خواستم خاطراتش را بنویسد و کتابی از خاطرات و عکس‌هایش منتشر کند،‌ مخالفت می‌کرد.


وی درباره خواسته منصوره حسینی برای تبدیل خانه‌اش به موزه هم گفت: دلش می خواست که این اتفاق بیفتد اما چون ارتباطی با مرگ او داشت،‌خیلی دوست نداشت درباره‌اش حرف بزند.


صادقی همچنین منصوره حسینی را زن بسیار مستقلی توصیف می‌کند و می‌گوید: علیرغم آن که در انجام برخی کارها ناتوان بود و به سهولت نمی‌توانست راه برود اما اصلا دوست نداشت ناتوانی اش را ابراز کند، حتی زمانی که تازه از بیمارستان آمده بود و برای پیگیری کارهای بانکی‌اش همراهی‌اش می‌کردم در بالا رفتن از پله‌های بلند بانک درخواست کمک من را رد می‌کرد و می‌گفت: از دور هوای من را داشته باش اما دستم را نگیر.

  
*هنرمندی رک و راست بود


    این نقاش جوان منصوره حسینی را هنرمندی بسیار رک و راست می‌داند و می‌گوید: او هیچ رودربایستی با کسی نداشت. از هر کس ناراحت می شد بسیار رک به او می‌گفت ولی بلافاصله هم از او دلجویی می کرد. او آدم‌ها را دوست داشت ولی از آدم‌های ریاکار و دروغگو بسیار بدش می آمد و خیلی زود این اخلاق را در آدم‌ها تشخیص می‌داد. او اجازه نمی داد کسی درباره چیزی که اطلاع درستی از آن ندارد اظهار نظر کند. خانم حسینی خوبی‌ها و بدی‌های آدم‌ها را رو در رویشان می‌گفت و همین باعث شده بود که اخلاقش به مذاق خیلی‌ها خوش نیاید.


سمانه صادقی علاوه بر این که دانش‌آموخته نقاشی است، خبرنگار هم هست و بارها با او مصاحبه‌ کرده است که در نشریات مختلف به چاپ رسیده است.








و این گفتگویی است با منصور ملکی در روزنامه اعتماد - چهارشنبه ۳۰ اردی بهشت ۱۳۸۸

از سوي فرهنگستان هنر، نمايشگاه «مروري بر آثار منصوره حسيني» در گالري صبا برپا شده است. اين دومين نمايشگاه مرور بر آثار اين هنرمند است که پس از نمايشگاه «پيشگامان هنر نوگراي ايران» (سال 83 - موزه هنرهاي معاصر تهران) برگزار مي شود. منصوره حسيني متولد 1305، دانش آموخته نقاشي از دانشکده هنرهاي زيباي تهران و آکادمي هنرهاي زيباي رم است. براي نخستين بار در سال 1328 آثارش به نمايش درآمد و از آن پس در نمايشگاه هاي متعددي در ايران و ديگر کشورها شرکت کرده است. در سال هاي دانشجويي در رم، آن هنگام که در نمايشگاه ها، موفقيت هايي را کسب کرده بود، «لئونللو ونتوري» هنرشناس و منتقد برجسته ايتاليايي را ملاقات کرد. اين ديدار نقطه عطفي در زندگي منصوره جوان بود. ونتوري او را تشويق مي کند به خوشنويسي ايراني نگاهي دوباره کرده و با بهره گيري از آن، به نقاشي انتزاعي بپردازد. همين دريافت تازه، راه منصوره حسيني را تغيير داد. نخست ملهم از خطوط کوفي آثاري را پديد آورد. کم کم به امکانات بياني و نه کارکرد تزييني حروف و کلمات، دلبسته شد و کلمات جاي خود را به غوغا و موسيقي رنگ ها و حرکات قلم دادند. منصوره حسيني سال ها با نام مستعار «دکتر اسد» در روزنامه اطلاعات نقدهايي مي نوشت. از او داستاني با عنوان «پوتين گلي» منتشر شده است. از سال 1352 محل سکونت خود را تبديل به گالري براي نمايش آثار خودش و ديگر هنرمندان ساخت. گفت وگو با منصوره حسيني در يک صبح جمعه در خانه اش که زماني گالري نيز بود، انجام شد. همه آثار را براي نمايشگاه برده بودند و ديوارها خالي بود. فقط وجود يک بوم سفيد آماده، نشان مي داد منصوره حسيني هنوز با شور و عشق کار مي کند. ---


- اين نمايشگاه چگونه شکل گرفت؟


اين پيشنهاد سال گذشته از سوي فرهنگستان هنر مطرح شد. من از سال 83، بعد از نمايشگاهي که موزه هنرهاي معاصر تهران برگزار کرد، ديگر نمايشگاهي نداشتم. از سال 85 هم که به بيماري ذات الريه مبتلا شدم، فعاليت هاي نمايشگاهي گالري خودم تعطيل شد. البته در نمايشگاه هاي گروهي حضور داشتم. خود دست اندرکاران آن نمايشگاه ها يا يک دوستي مي آمد کاري را مي برد و مي ماند دو تا زنجير روي ديوار. در اين مدت نقاشي هم کردم اما نمي توانم بگويم فعال بودم


 پس بعد از نمايشگاهي که در موزه هنرهاي معاصر تهران داشتيد، نمايشگاه انفرادي ديگري
نداشتيد؟

 چرا، همان زمان در اصفهان نيز نمايشگاهي برپا شد. رئيس وقت موزه هنرهاي معاصر تهران، از من خواست در ششمين دوسالانه نقاشي که پيش از نمايشگاه مرور بر آثارم برگزار مي شد، شرکت نکنم چون مايل بود کارهايم براي اولين بار در نمايشگاه موزه ديده شود. در حالي که منهاي چند تا، باقي آثار چندين بار پيشتر ديده شده بودند. البته يک تعدادي اتود پرتره داشتم که پيشتر ديده نشده بود. آثاري که در اصفهان به نمايش درآمد با نمايشگاه تهران تفاوت داشت. يک چيزهايي اضافه و تعدادي هم کم شد. از سالي که اين ساختمان ساخته شد، سالي يک بار براي خودم نمايشگاه مي گذاشتم، که در اين چند سال اخير نشد.


-عنوان نمايشگاه گالري صبا هم مثل نمايشگاه موزه هنرهاي معاصر تهران «مروري بر آثار» است. چه تفاوتي ميان اين دو نمايشگاه وجود دارد و چه تعداد اثر در صبا به نمايش درآمده است؟


به جز چند اثري که متعلق به خودشان بود يا از جاهاي ديگر به امانت گرفته شده، باقي کارها به ديوار آتليه بود. در پوشه يي هم مقداري اتود بود. پوشه را در حضور اين بزرگواران باز کرديم. گفتم کدام را براي نمايشگاه انتخاب مي کنيد؟ آنها همه را انتخاب کردند. اکثر اتودها روي کاغذ است، حتي رنگ و روغن روي کاغذ. خب، زحمت شان زياد شد. مجبور شدند همه را قاب کنند. مي دانيد، من از اتودهايم خجالت نمي کشم. آخر من که نقاش نيستم، بيماري نقاشي دارم. هر جا مي روم، يک جعبه آبرنگ در کيفم دارم که دو تا اتود بزنم. چه اشکالي دارد اگر کارهايم انتزاعي است؟ اما دوست دارم اتود طبيعت هم بزنم. خلاصه آنکه در ميان اين اتودها، اتود پرتره هم بود، حتي تعدادي اتود گواشي و البته تعدادي هم کارهاي کهنه و پاره در ميان شان بود.


- آيا از مجموعه داران خصوصي هم آثاري در اين نمايشگاه به نمايش درآمده است؟


تعدادي از آثار متعلق به گنجينه موزه هنرهاي معاصر و مجموعه صباست. آثار يک مجموعه دار هم در نمايشگاه هست. پرتره هاي اصلي نزد صاحبان شان بود و وقتي به يکي از آنها گفتم کار را براي نمايش امانت بده، درخواست چهار ميليون تومان کرد، گفتم جالب است، من آن موقع تابلو را به تو هديه داده بودم،


- برگرديم سراغ آثار. به نظر مي رسد شاخص ترين آثار شما آن مجموعه يي باشد که در فضايي انتزاعي و متاثر از خوشنويسي پديد آمده اند. گاهي اوقات اين خطوط و نوشته ها، پررنگ تر و بارزتر شده اند مثل تابلوي «اناالحق»، که قابل خواندن است و خيلي وقت ها تنها نحوه حرکت هاي خطوط در فضايي عاري از صور طبيعي قابل مشاهده است.


دقت تان نوعي رضايت به من مي دهد. از اينکه با ظرافت بررسي مي کنيد، متشکرم. من از خط به عنوان نت موسيقي استفاده مي کنم. من با ريتم و آفرينش آن کار دارم. من نگارنده و خط نگار نيستم که مثلاً کلمه را از يک سو بنويسم، بعد آن را کج کنم و از سوي ديگر بنويسم که يکنواخت نشود. نه، اين کاره نيستم. اصرار دارم و مساله ام اصلاً اين است که با سکوت بازي کنم، با نوانس رنگ ها بازي کنم. با اکسان ها حرف دارم بزنم. در عين حال مراقب ترکيب بندي، هماهنگي و گام رنگم هم هستم. ضمناً در وراي اين فضاي انتزاعي مي خواهم حرفم را بزنم، اما اينکه اين حرف ها چه هستند، اگر خودخواهي نباشد «من»ام. جزيياتم را نمي توانم براي شما آناليز کنم. برايم مشکل است. غيرممکن نيست ولي براي آنچه نيست، واژه آفريدن، سخت است. چه جور بگويم؟ تو خدا را نمي تواني لمس کني اما مي داني هست. با واژه مي توانيم يک جوري به هم بفهمانيم. اما کل و تماميت را نمي توان فهماند. آن منم که بايد خود کشف کنم. از اين قياس مع الفارق بگذريم و به نقاشي ها برگرديم. در «اناالحق» من عمد دارم که توي بيننده کلام را بخواني و تازه نمي تواني به راحتي و درستي بخواني.


- چون برعکس نوشته شده است؟


بله و ضمناً خط نگاري هم نکرده ام. حتي ممکن است ادعا کني از نظر املايي غلط نوشته ام. چون حرف «ح» دو بار تکرار شده است. خلاصه آنکه من خطاطي نمي کنم.


- من احساس مي کنم در مجموعه خط ها با آنکه شاخصه کار شما آن آثاري است که نوشته در آن قابل خواندن نيست، ولي شما دلبستگي خاصي به «اناالحق» داريد. اين دلبستگي از کجا مي آيد؟ چه اتفاقي در شما رخ مي دهد که حتي بعد از خلق اثر، نسبت به آن اينقدر حساسيد؟


خيال مي کنم خودت هم وقتي داستان منصور حلاج را شنيده يا خوانده باشي، چنين حالي مي شوي. خود موضوع، آدم را مي گيرد، چه بخواهي و چه نخواهي. ممکن است به طرزي اغراق آميز هيجان زده شوي. وقتي حافظ مي گويد «گفت آن يار کز او گشت سر دار بلند/ جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد» يا شاعر ديگري که مي گويد «حلاج وار گر که برندت به پاي دار...»، حتماً آنها هم يک چيزي شان شده که من نمي دانم؟ ببين، نمي توانم برايت توضيح دهم. بي توضيح است،


- آيا در القاي آن حالات، احساسات و انديشه هايي که مي گوييد نمي توانيد به کلام آوريد، موفق بوده ايد؟


فضا را بايد خودت تفسير کني. اثر را بايد جلويت بگذاري. خودت بايد بروي و ببيني. خودت بايد برايم بگويي چه ديدي، چه کردم. من مي توانم بگويم «اين را گفته ام»، نمي توانم بگويم «توانسته ام». گفتن «توانستن» آن با بيننده است. «توانستن» به اين نيست که بگويم من مبتکرم، من چنين و چنانم، بشتابيد، بياييد، مجسمه ام را بسازيد. لوريس چکناواريان آهنگساز، نکته قشنگي مي گفت. با او درد دل کردم که من در بچگي موسيقي را بيشتر دوست داشتم. همه آرزويم اين بود که ملودي هاي کوچکي بنويسم، خودم بنوازم، شعرهايش را خودم بگويم و خودم بخوانم. اما نشد. به لوريس گفتم حالا شما حسرت مرا اجرا کرده ايد. او اول، حرف بامزه و طنزآلودي زد. او گفت؛ آن وقت من از گشنگي مي مردم، بعد گفت؛ تو اين همه سمفوني ساخته يي، احساس او اين بود که موسيقي در اين نقاشي ها وجود دارد. کنسرتو دارم، سمفوني دارم، باله دارم و حتي سکوت دارم. مي دانيد، من هيچ وقت سفارشي نقاشي نکرده ام. من عطش نقاشي دارم. ببينيد، همين ديروز آمده اند و کارها را براي نصب برده اند و خانه خالي شده است. من اول از همه بوم هاي سفيد جديد را درآورده ام. رنگ هايم هم آماده است. يعني اگر با شما قرار نداشتم و کمتر خسته بودم، شروع مي کردم به نقاشي.


- من متاسفم که مانع لحظه خلق يک هنرمند شده ام، خانم حسيني، نقاشي از گل ها از کجا و چه زماني شروع مي شود؟


من باغباني و گل را دوست دارم. به طرف نقاشي از گل ها کشيده شدم. مثلاً در دانشکده براي نقاشي طبيعت بي جان گاهي هم گل مي گذاشتند، يا از باغچه دانشکده گل مي چيدم و شروع مي کردم به نقاشي. در روزهاي اوليه اقامتم در رم که هنوز زبان نمي دانستم، از دکه هاي گل فروشي گل مي خريدم. گاهي هم از گل هايي که از نرده ساختمان ها بيرون زده بود، مي دزديدم و نقاشي مي کردم. همان سال ها دو نقاشي گل به مسابقه يي فرستادم. يکي فروش رفت و ديگري برنده جايزه شد. چندين بار در نمايشگاه هاي ديگر با گل ها شرکت کردم. لابد من و گل ها رابطه يي داشتيم. راستش، خيلي دلم مي خواهد در همين سن و سال بتوانم برگردم به کودکي و ببينم که بوده ام، چرا اين جوري بوده ام. دوست دارم در خودم کنجکاوي کنم.


- نقاشي هايي که در دوران دانشجويي از گل ها کشيده ايد، فرع بر آثار ديگر شما بوده است و حتماً بيشتر نقاشان علاوه بر هر موضوعي، گل هم کشيده اند. شما حتي در سال 1344 نمايشگاهي با عنوان «دو گل در سي پرده» برگزار کرديد که تحول يک موضوع را در چندين پرده نشان مي داد، اما آيا توجه جدي شما به موضوع گل ها، مربوط به سال هاي جنگ نيست؟


بله، درست است. من در سال هاي جنگ و بمباران هاي تهران از اينجا بيرون نرفتم و در همين شهر و خانه ام ماندم. فکر مي کردم اگر قرار است سفال هايي که ساخته ام، نقاشي هايي که کرده ام، ساختماني که با دست هاي خودم ساخته ام، نوشته ها و کتاب هايم همه بميرند، من بي آنها مي خواهم چه کار کنم؟ ما با هم ديگر هستيم. ما با هم قوم و خويش هستيم. من با آجر ديوارم، با گلداني که کاشته ام، قوم و خويشم. پس اگر قرار بود برويم، بايد با هم مي رفتيم. آن روزها در حياط باغباني مي کردم و باغچه آن سال عجب گلي داد، همه خانه غرق رز و زنبق و گل هاي عجيب و غريب بود. بعد مي آمدم، شاخه گلي را در گلدان مي گذاشتم و پشت شيشه پنجره مي نشستم به نقاشي کردن از آن. کريم امامي و دکتر اسد بهروزان اصرار کردند گل هاي اين دوره را در يک نمايشگاه مستقل نشان دهم. من به دکتر بهروزان خيلي اعتقاد داشتم. گفتم اين گل ها خيلي طبيعي شده اند و از کارهاي مدرن دورند.


- خيلي از منتقدان به سهراب سپهري شاعر خرده مي گيرند که او به مسائل اجتماعي اطرافش بي تفاوت بود و نسبت به تحولات اجتماعي زمان خودش متعهد نبود که فقط از گل و طبيعت مي گفت. نگاه ديگر اين است که شايد اين آرمان يا خواست آدمي است که در يک شرايط سخت، آن را آرزو مي کند. از اين مثال مي خواهم به اينجا برسم که کشيدن گل ها در شرايط جنگ، براي شما بازتاب کدام نگاه است؟


مدل هميشه چيز خيلي محقري براي يک نقاش است. اگر تو به يک گل آنچنان بتواني نگاه کني که گل و خشم و عشق و تمام احساسات انساني در هم ادغام شوند، ديگر گل، گل نيست. در هم مستحيل مي شويد. گل فقط بهانه مي شود. تو از گل مي تواني به درد برسي؛ به درمان هم مي تواني برسي. از گل هم مي تواني نهايت خشونت را بنماياني و هم مي تواني به مهرباني و لطافت دعوت کني. مي گفتند گل هايي که من کار کرده ام، ترس خورده اند. با تمام شکوفايي شان حس مي کردي خطر در کمين شان است. مثلاً گلي داشت از چارچوب بيرون مي رفت. خشم و خون و دلتنگي در تابلوها محسوس است. شايد اشکالم اين است که نقاشي ام زود رس نيست. اين طور نيست که در يک نگاه خوشت بيايد. در يک نگاه تو را نمي گيرد. متاسفم. اما اگر شش ماه نگاه کردي، بيشتر خوشت مي آيد. بايد چشمت بکاود. در خود تابلو دقيق شوي. اگر پيدا کردي، آن وقت دوستش خواهي داشت. اگر خيلي پيدا کردي، ممکن است عاشقش شوي. درست مثل زيبايي ظاهري افراد. بعضي ها چنان زيبايند که در نگاه اول چشم ها را خيره مي کنند. برخي ديگر نه. وقتي مدتي به آنها نگاه کنيد، تازه درمي يابيد چه دقت و ظرافتي در خلق ايشان به کار رفته است.


- گفتيد حالا که ديوارهاي خانه خالي شده، بوم سفيدي را آماده گذاشته ايد. مي خواهم بدانم آيا هنوز کار مي کنيد؟


آخرين تابلويي که براي نمايشگاه بردند، هنوز خيس بود. گرچه اين روزها تنم خسته است، اما فردا هم مي خواهم يک بوم تازه سفارش بدهم،

Saturday, June 23, 2012

Happy 100th Birthday; Allan Turing




Alan Turing was a mathematician, logician, computer scientist extraordinaire. Today would have been Turing’s 100th birthday.

Turing who along with John von Neumann, conceived the stored-program computer architecture, is considered by many to be the father of computer science and artificial intelligence, who made major advances in mathematical biology and electromechanics, all before the age of 41. He committed suicide, shortly after his 42th birthday, allegedly, by cyanide poisoning. When Turing’s body was discovered, there was a half-eaten apple beside his bed. This was believed to be the method by which he consumed the fatal dosage of cyanide, although the circumstances of his death has been challenged recently,

Although, Turing is probably best known for its formulation of the so-called Turing Test, and its constructive proposals for research in Artificial Intelligence, he was actually a deep thinker on humanity, who made it clear that the human 'intuition' is related to the human act of seeing the truth of a formally unprovable Gödel statement.

According to Turing the activities of an intelligent mind must be a computable process. As Roger Penrose wries;
'It seems likely that he [Turing] viewed physical action in general — which would include the action of a human brain — to be always reducible to some kind of Turing-machine action.'
But , according to Gödel's theorem we can see the truth of statements which cannot be proved by the application of a formal system of rules. Thus, Turing concluded that if the activities of an intelligent mind are a computable process, then human mind must be able to perform uncomputable operations so as to be able to see the truth of a formally unprovable Gödel statement.

In his 1938 Princeton Ph.D. thesis, trying to find the consequence of supplementing a formal system with uncomputable deductive steps, Turing introduced the definition of an 'oracle' which can supply on demand the answer to the halting problem for every Turing machine. He gave his subject-matter an interpretation which Newman interpreted it as the mathematician's 'intuition' in theorem-proving.

In 1977, Rob Janoff  who worked for Regis McKenna as an art director and was tasked to design the logo for Apple Computer, creating an apple with a bite out of it. Janoff presented Steve Jobs with several different monochromatic logos, and Jobs immediately took a liking to the bitten apple. While Jobs liked the logo, he insisted it should be in color, as a way to humanize the company. It is suggested that the bitten apple pays homage to Turing.


Friday, June 22, 2012

Graphic design in Romania

Graphic design in Romania is well developed sophisticated and authentic. Its history needs to be investigated and it must be recorded. Please help me to write a chapter on history of graphic design in Romania.






















Tuesday, June 19, 2012

An interesting typography -- but for what can it be used?


Sunday, June 17, 2012

What's wrong with this design?

Saturday, June 16, 2012

My tribute to a courageous idealist; Dan Rather


What separated Ed Murrow from the rest of the pack was courage. I know what you're thinking. I've gotten in trouble before for using the word. Probably deserved it. Maybe I used it inappropriately. Maybe I'm a poor person to talk about it because I have little myself. But I want to hear the word. I want to hear it praised, and the men and women who have courage elevated. --Dan Rather speaking at the forty-eighth annual conference of the Radio- Television News Directors Association, September 29, 1993.


In the 1980s, Dan Rather was mocked for ending his newscast with the single word "courage." A courageous idealist to his core, the anchor of the CBS Evening News finished his 24-year run facing the camera alone said it one more time "Courage."

Thursday, June 14, 2012

Thomas Geismar, (1931 - *)





I know it’s something of a cliché to say this, but we really do view graphic design, and especially logo design, as a problem solving process, a process not dissimilar to that used in other related disciplines such as architecture and engineering. The initial task is to understand and define what the issues are, and what the goals should be. With that background in mind, we strive to come up with the best possible design “solution” to the problem, using imagination and artistic invention to create something memorable and meaningful. In that sense, our approach has not changed at all.

I have always been attracted to reductive design, trying to find the essence of an idea, and then finding an imaginative way to clearly express it. that approach is quite relevant to logo design, especially the design of symbols and marks. I have also always loved type and typography, and designing letter forms, and that is certainly relevant to the design of wordmarks. I also like the fact that logos don’t get thrown out with the trash, as does so much of graphic design. The logo is only one part of any organization’s 'identity'. the logo essentially helps people clearly identify the entity. but over time the logo inevitably takes on, or rather stands for, those other characteristics that make up 'identity'. as with national flags, it becomes almost impossible to separate the pure logo design from all of one’s feelings about the entity it represents.

Thomas Geismar has designed numerous innovative and imaginative corporate logos; including  logos for Xerox, Chase Manhattan Bank, Best Products, Gemini Consulting, PBS, Univision, Rockefeller Center and, Mobil Oil.




Born in 1931 in Glenn Ridge, New Jersey, Tom Geismar  studied concurrently at the Rhode Island School of Design and Brown University. He received a master's degree in graphic design from Yale University, School of Art and Architecture.


Chase Manhattan Bank





In 1957, Geismar teamed up with fellow graphic designers Ivan Chermayeff and Robert Brownjohn to establish   Brownjohn, Chermayeff & Geismar which in 1960 became  Chermayeff & Geismar  when Brownjohn moved  with his family to London to seek help for its devastating drug addiction. Geismar projects include such major tourist attractions as the Ellis Isand Immigration Museum, the Statue of Liberty Museum, the Truman Presidential Library, and the redesigned Star-Spangled Banner exhibition at the Smithsonian National Museum of American History. He has received major awards in the field, including one of the first Presidential Design Awards for helping to establish a national system of standardized transportation symbols.

Univision


National Aquarium in Baltimore