The last piece of theater I saw in Iran was Rhinoceros by Eugène Ionesco, directed by Hamid Samandarian, the great Iranian theater director, who passed away this month.
Samandarian's interpretation of this master piece of Theater of Absurd was brilliant and bold. Rhinoceros is an indictment against Fascism, and Ionesco, of course, at the time was actively participating in conferences in support of human rights, harshly denouncing Nicolae Ceaușescu - the Romanian dictator as well as his friend, the Shah.
Thus, it was act of courage for Samandarian to be putting on a play at the height of Shah's power, criticizing the "collective psychosis" of a society which was bowing to that embodiment of Nietzschean vision of the unfettered Übermensch who would exercise his
Will to Power to lead the world. He interpreted, Ionesco's logician character as representing the Iranian intellectual class, whose retort to a syllogism like; their dogs must be a cats was "Logically, yes. But the contrary is also true." In other words they were themselves part of the logic of the system. Moreover, Samandarian's Bérenger, masterfully exhibited his interpretation to highlight the protagonist's skeptical personality, in the process of becoming.
Samandarian's existentialism represented a protest against the rationalism of of the bourgeois culture, and the dehumanizing logic of industrial economy. Instead of trying to comprehend the plight of poverty and hunger and what has caused exploitation of some citizens by others, the supposedly rational bourgeois analysis is more concerned with the abstract concepts of rate of return of financial capital, present value of investment, and so on -- instead of finding why people are turning into rhinos, they want to know how many horns the rhinos have. Samandarian understood Brecht’s theater that the most important elements that one can bring to a play is the idea that the stakes are high. He used the play, engaged in it, as a way of second life, trying to work out the human drama. His interest in the material conditions of this drama encompassed time, place, culture, ideology, and history.
He employed brilliantly the Brechtian theater of a Verfremdungseffekt, variously translated as alienation effect, distanciation (in French), estrangement, or defamiliarisation. It had the political purpose of ’alienating’ audiences to distance them emotionally from problems that demanded intellectual solutions. As his theatrical will, he wanted to stage Life of Galileo, a decidedly enigmatic portrait of a truth seeker battling Catholic orthodoxy. Like Brecht, Samandarian endorsed Galileo's faith in reason, but saw his surrender to the Inquisition as a relinquishment of duty. I understand that as a professor of theater he trained many Iranian actors, and actresses, and it is fair to say that he never relinquished duty.
RIP Maestro!
آخرین نمایشنامه ای را که در ایران به تماشا نشستم کرگدن یوژن یونسکو به کارگردانی حمید سمندریان ، کارگردان بزرگ تئاتر ایران بود که درین ماه درگذشت.
برداشت سمندریان از این شاهکار نمایشنامه ی دری وری (ابسورد) بسی گستاخ و درخشان بود. کرگدن پیگردنامه ایست برعلیه فاشیسم و یونسکو البته در آن هنگام با سوگیری های خویش در نشستهای پشتیبانی از حقوق انسانی و با محکوم نمودن پر آسیب بر چائو شسکو دیکتاتور رومانی و دوست او شاه میپرداخت وزین روی به صحنه آوردن کرگدن در زمان اوج نیروی شاه و خرده گیری او از *روان آزردگی همگانی* جامعه ای که سر خم نموده دربرابر تجسم بینش نیچه ا ی ابرمردی که خواست توانایی خویش را می خواست برای رهبری جهانی بر ملا کند کنشی دلاورانه و بی پروا بود. سمندریان برداشتش از پرسناژ خردمند در نمایشنامه بونسکو به آوند نمادی بود از گروه روشنفکران آن دوران که در ساختار بخردانه شان برای این پیشنهادی ازین دست که « سگهای شما می بایست که همان گربه ها باشند» پاسخی به جز ین نمیتوانستند بیابند مگرینکه « آری از لحاظ منطقی این درستست اما نتیجه گیری بر عکس هم ممکن ست.» یا به دیگر گفته آنها خود پاره ای از ساختار منطق قدرت بودند. و افزون بر این سمندریان به استادی با پرسناژ «برنجر » برداشت خویشتن را از نقش قهرمان داستان آشکار میکرد که در حال قهرمان شدن بود
باشیدن گرایی یا *اگزیستانسیالیسم* سمندریان به گونه ی پرخاشی بود بر اندازوایی یا راسیونالیسم فرهنگ طبقه ی شهرنشین بورژوا و خردوایی غیر انسانی اقتصاد صنعتی. که به جای آنکه یکوشند تا رنج و زجر فقر و گرسنگی را دریابند و یا به جای اینکه دریابند که چه چیزست که موجب میشود که گروهی از شهروندان گروهی دیگر را به استثمار وبهره جویی کشند منطق به اصطلاح تحلیل گرانه شهرنشینان بورژوا خویشتن را دلمشغول مقاهیم مجردی مانند نرخ بازده ی سرمایه، یا ارزش کنونی سرمایه گذاری و دیگر ازین گون مفاهیم مینمایند -- بجای آنکه بجویند که چرا مردم به کرگدن تبدیل می شوند آنها می خواهند ببینند که این کرگدن ها چند تا شاخ دارند سمندریان تئاتر برشت را می شناخت ومیدانست که مهمترین بنیانی که این تئاتر به بازی می آورد اینست که برد وباخت هست و نیست ها بسیار بالاست. او نمایش را بکار میگرفت و در آن به آوند یک زندگی دوم درگیر می شد تا
که بتواند فاجعه ی انسانی را درک نماید. علاقه ی او به شرایط مادی این فاجعه شامل همه ی ابعاد زمانی مکانی، فرهنگی ، باورداشتی و تاریخی آن بود
او به درخشانی مفهوم آلمانی «ورفرمدانگسفکت» را در تئاتر برشت که به بیگانگینی یا در مفهوم فرانسوی آن به دورماندگاری و یا سواگینی و بی آشنایی ترجمه شده است را به کار میگرفت. مراد سیاسی آن بود که تماشاگر از احساس خویش در باره ی دشواری هایی که نیاز به چاره جویی اندیشمندانه دارند فاصله یگیرد. او به آوند وصیت تئاتری خویش می خواست که نمایشنامه ی گالیله را به صحنه آورد نمایشنامه ای که یه آشکاری معمایی ست از زندگی راستی جویی که به نبرد با معتقدات خشکیده ی کلیسای کاتولیک می پردازد. سمندریان همچون برشت باور گالیله را به استدلال میستاید اما تسلیم اورا به در برابر بازپرسی باورها یا « انگیزیسیون» به گونه ای رها کردن بار مسئولیت میشناسد. چنین دریافته ام که وی به آوند استاد تئاتر هنرمندان بسیاری را پرورش داده ست پس چنین داوریی دادورانه ست که او هرگز بار وظیفه را رها نساخت
استاد روانت شاد .