Thursday, August 31, 2017

در باره ی دانشگاه و تز دکترای دکتر مصدق

دکتر مصدق و خانواده اش در نوشاتل سویس

اخیرا آقایی به نام بهرام روشن ضمیر، که خودر ا کارشناس و آموزگار تاریخ معرفی می کنند ،  در پستی که استاد فاضلی بیرجند ی در باره ی مستوفی الممالک نگاشته بودند، با لحنی آموزگارانه نوشته اند که:

  از سواد مستوفی چیزی نمیدانم. به نظر میرسد برخلاف مشیرالدوله، تحصیلات حقوقی برجسته نداشت. پس از بازنشستگی هم برخلاف مشیرالدوله به تحقیق در تاریخ یا چیز دیگری روی نیاورد.  (...). فامیل مصدق بود و وقتی مصدق به صورت مستمع آزاد در مدرسه ای در پاریس ثبت نام کرده بود، از مستوفی که در دولت بود خواست کاغذ بنویسد تا مدرسه پاریسی اجازه شرکت در امتحانات به مصدق بدهد. مصدق فامیل او، با شرکت در امتحانات توانست گواهی بگیرد که بعدا با آن بتواند در دانشگاه دولتی لوزان سوییس درس بخواند و عنوان دکتر بیابد! عنوانی که پس از منقرض شدن القاب، خیلی به کار آمد و باعث شد یک روز هم بی لقب و عنوان نماند! ولی همین مصدق در مجلس ششم هرچه توانست بر ضد دولت مستوفی گفت. حتا در صحن علنی لو داد که مستوفی به خانه مصدق رفته .بود و از او خواهش کرده بود که در جلسه معرفی کابینه چیزی نگوید!
 در چند نوشته یی که از ایشان خوانده ام از اینگونه نادرستی ها که "مصدق دانشگاه دولتی لوزان سوییس درس بخواند و عنوان دکتر بیابد! " در نوشته های ایشان بسیار ست. ایشان چندی پیش ادعا کرده بودند آئین مهر پرستی هرگز در ایران نبوده است!! به هر روی  دکتر مصدق دکتری خودرا در دانشگاه نوشاتل Université de Neuchâtel گرفته بود  و نه دانشگاه لوزان Université de Lausanne . دانشگاه نوشاتل بسیار مفتخر از داشتن چنین آلومنای می باشد و در تارنمایش در اینجا در باره ی دکتر مصدق نوشته یی دارد که برگردان آن در زیر میاید  

پس از گزینش دانشگاه نوشاتل  برای دریافت دانشنامه ی حقوق، محمد مصدق با خانواده اش از سال ۱۹۱۰ تا سال
 ۱۹۱۴ در آن استان  بر جا شد  . برای دریافت اجازه ی وکالت او می باید  درخواست شهروندی می نمود.
چگونگیی دلپذیر برای زیستن،  دمایی ملایم و هوایی تازه... با همه این که سویس برای مصدق از امتیازهای بسیاری برخورداراست او در آغاز سده ی بیستم دودل است که آیا بهتر نیست که در بلژیک ادامه ی تحصیل دهد. سر انجام او دانشگاه نوشاتل را بر می گزیند.  او درخاطراتش می نویسد: "  بی گمان نوشاتل  در سویسِ فرانسوی زبان، شهری  بسیارساخته برای  تحصیل است.  ما می توانیم  بدون نگرانی از کشیده شدن بسوی وقت گذرانیها ی بیهوده  و سرگرمی های دیگر  خود را غرق در آموختن نمائیم .  از ساعت نه شب به بعد  مردم  در خانه هاشان می مانند. "
مصدق و خانواده اش در ۱۹۱۰ در این استان نشیمن گزید.  و برای آن که  مادرش، که به همراه او آمده بود،  به آسودگی بتواند از خانه بدر آید،   در پی یافتن آپارتمانی در بیرون از شهر بود. نخستین درخواست او  با پاسخ رد روبروشد. مالکِ آپارتمان  پس از انکه  مصدق آشکار داشت که "مسلمان شیعه است " به روشنی گفت که در این باره حساسیت دارد.   این تنها آزمونی برای او از این دست  بود.   مصدق به زودی  آپارتمانی چهار اتاقه در Carrels 7, à Peseux پیدا نمود و با " ایل و تبارش" در آن مسکن گزید. و همانگونه که اهالی محل  در ۲۳ اکتبر ۱۹۵۳  به یاد می آورند آنها در آنزمان از اینکه این همه  ادم در زیر یک سقف بزیوند بس در شگفت بودند.  در این اوان مادرش به ایران بازگشت و مصدق در  سپتامبر ۱۹۱۱ "برا ی آنکه خانه اش به دانشگاه نزدیکتر باشد و وقت زیادی را در رفت و آمد  به هدر نهد" به نوشاتل نقل مکان نمود.  اوبا همسر و سه فرزند ش و پرستار بچه هایش برای چندی در  Evole 33 و سپس در  Evole 5  زندگی می کند.
.
 پس از دریافت دانشنامه ی حقوق خود ،  به همزمان با    نوشتن تز خود، مصدق دوران کارآموزی  خود را در دفتر وکالت ژان روله Jean Roulet در   Place Pury 5   آغاز می نماید.  او در خاطراتش می نویسد:"من به دعاوی شرکتهای کوچک میرسیدم  زیرا مشتریان  بزرگ اینکه کارشان به کسی که نمی شناختندش واگذار شود  را رد می نمودند. (...)   من توانستم در نشست های دادرسی دادگاه  نوشاتل شرکت نمایم .  من می توانستم اجازه ی وکالت را در صورت شهروند شدنم بگیرم''
بنابراین  در پایان سال ۱۹۱۳  او  روندار شهروندی را آغاز نمود که تا هنگامیکه کمیسیون بخشهای  اجتماعی نوشاتل Commission des agrégations de la commune de Neuchâtel درخواست او رد نمود  بدون دشواری پیش میرفت، زیرا که برطبق بیانیه آنان مصدق می خواست سویسی بشود بدون آنکه  قصد آن داشته   باشد که در نوشاتل برای همیشه اقامت نماید. 
پس از آگاهی از این تصمیم، او درخواست خود را د ر۴ جولای ۱۹۱۴ پس گرفت و پس از به دست آوردن دکترای خود در همان روز به همراه همسرش و کوچکترین فرزندشان غلام حسین به سوی ایران  بازگشتند، در حالیکه دخترشان اشرف و پسرشان  احمد را در نزد خانواده ی پرنود  Perrenoud، زن و شوهری از اهالی  نوشاتل ، سپرده  بودند. جنگ جهانی اول باعث شد که آنها تا سال ۱۹۱۹ نتوانند همدیگر را ببینند. 
پس از بازگشت به ایران، مصدق به وزارت دارائی پیوست که در آنجا به شدت بر علیه فساد به ستیزه برخاست.  اما او در رویارویی دشمنانه نخست وزیر وثوق الدوله وادار به کناره گیری شد. در ۱۹۱۹ او به سویس بازگشت و سر انجام هنگامیکه به مقام وزارت خارجه رسیده بود در ۱۹۲۰ به نوشاتل  رفت و فرزندانش را   به ایران  بازگرداند. 
  پوستر دانشگاه نوشاتل در بزرگداشت مصدق



دریغا که تز دکتری بزرگ مردی چون مصدق Le testament en droit musulman, secte chiite, précédée d'une longue introduction sur les sources du droit musulman ، که نخستین پژوهش برای جدانمودن قوانین فراهستی (متافیزیک) از قوانین شهرگاری بود را این کارشناسان پر داوشنخوانده اند. در این تز دکتر مصدق به خاستگاه های گوناگون قانون در اسلام می پردازد که بر پایه ی دیدگاه های گوناگون با یکدگر هماهنگی و سازگاری ندارند و از اینروی برای برپایی بازرگانی میان کشورها و داد وستد در شهرگاری نووا دشواری به بار میاورند. به باور دکتر مصدق در راستای زمانه دگرگونی منش ها و خوی ها می باید در قوانین اسلامی بازتاب شود و قوانین نمی توانند خشک و یخزده بمانند. او حقوقدانان مسلمان را به بررسی قوانین و شیوه ی قانونگذاری در اروپا فرا می خواند تا بر پایه ی آزموده های آنان "ناسازگاری های سترون" را چاره کنند. مصدق اما غربزده نبود . و به باور او نوشته های فراهستی اسلام به بهدادگی قوانین بر پایه دگرگونی های زمان به کاربرد خرد و فرزانگی پروا داده است. وپیامبر خود قوانین شهرگاری را بر پایه ی آزمون های نو بهبود می داده است. دکتر مصدق می نویسد؛ هنگامی که قانونگذار به آشکارا در موارد قوانین فرا هستیِ دینی فرمان داده است می باید از فرمانهای او پیروی نمائیم، "اما در همه باره های دیگر، ما آزادی کنش خود را داریم، و در اینگاه است که خرد ما راهنمای ما خواهد بود." Mais pour le surplus, nous gardons toute notre liberté d’action, et c’est alors à notre raison à nous diriger
به سخنی دیگر، به باور مصدق ، ماه روزه داری و هنگام نیایش دگرگون ناپذیرند، اما برابری زن و مرد در درازای تاریخ بر پایه ی گسترش خرد وفرهنگ وفرهیختگی به آرمان می رسد. 



همچنین در باره ی اینکه مصدق به گونه ی مستمع آزاد در مدرسه ئی در پاریس اسم بنویسد آن مدرسه  دانشکده ی مهم علوم سیاسی پاریس بوده است که مصدق در آن اقتصاد مالی la finance خواند . (نگاه کنید به نوشته:

MOHAMMAD MOSSADEGH, ANCIEN PREMIER MINISTRE IRANIEN, DIPLÔMÉ DE SCIENCES PO

 Sciences Po  
 Université Sorbonne Paris Cité
 USPC   
 Article issu du numéro 12 (juin 2015) d'Émile Boutmy Magazine, publié avec l'aimable autorisation de l'association des Sciences Po


 مدرسه آزاد علوم سیاسی , l’École libre des sciences politiques دانشگاهی است برای تربیت نخبگان فرانسه برای اداره ی کشور L'Ecole libre se donne pour mission de former l'élite dirigeante de la nation  که بسیاری از دولت مردان فرانسه مانند فرانسوا میتران  رئیس جمهور فرانسه در آن درس خوانده اند.  در ۱۹۴۵  مدرسه آزاد علوم سیاسی  از دانشکده یی خصوصی به دولتی تبدیل شد و  به دو پاره ی بنیاد ملی علوم سیاسی Fondation nationale des sciences politiques-  FNSP و نهاد بررسیهای سیاسی l'Institut d'études politiques - IEP  تبدیل شد


دریغ که اینک کارشناسان!! و آموزگاران تاریخ!! با سوی گیری های خشک باورانه ی دینی شان در ناآگاهی اندوه بار و بلند پروازانه شان بزرگمردان آزاده رابه مسخره می گیرند و قزاق فاشیست و نادانی را به نیایش می پردازند که سناتور دشتی در مجلس درباره اش گفت:البته در ضمن بیانات دولت که قضیه‌ی هبه و مصالحه را به عرض رسانید، به طور مجمل گفته شد کسانی که از معامله با شاه مستعفی غبن دارند می‌توانند فسخ کنند. غبن چیست؟ مردم را که در زندان انداخته و املاک آن‌ها را قباله کرده‌اند. حال دولت مکلف است اموال مردم را به آن‌ها پس بدهد (صحیح است).
اما در قضیه‌ی اموال منقول می‌گویند در بانک‌های داخلی شصت، هفتاد میلیون تومان دارند. ازاین مبلغ آن‌چه محقق است گویا بیست و چهارمیلیون تومان را به اعلیحضرت همایون پادشاه فعلی بخشیده‌اند، که ایشان چند میلیون آن‌را مطابق صورتی که آقای رئیس مجلس خواندند به امور خیریه یا لوله کشی شهر تهران تخصیص داده‌اند و هی دائما تعارف و مجامله راه افتاده است. این تعارف‌ها تا کی، عطایا یعنی چه؟ پول مال مردم است باید به دولت برگردد. وانگهی پول‌های بانک‌های لندن و امریکا و برلن چه می‌شود؟ (یکی از نمایندگان: جزو اموال منقول است. خنده‌ی حضار) و همو بود که در هنگام پادشاهی!! رضا خان در شفق سرخ می نوشت: آن روزی که مدیر ستاره ایران را به امر شما شلاق زدند، یک نفر به شما نگفت که این رفتار در خاطره عموم ملت چقدر اثر سوء بخشیده است. آیا برای شما موجب خفت نیست که فرخی یزدی از بیم شما به سفارت روس پناه ببرد؟
تز دکترای مصدق

برای آکاهی بیشتر نگاه کنید به :

  • http://www.sciencespo.fr/stories/#!/fr/frise/33/de-l-ecole-libre-a-sciences-po/
  •  http://www.sciencespo.fr/actualites/actualit%C3%A9s/mohammad-mossadegh-ancien-premier-ministre-iranien-dipl%C3%B4m%C3%A9-de-sciences-po/1410

.

Monday, August 28, 2017

Mozaffareddin Shah and the Order of the Garter



Mozaffareddin Shah of Iran (r. 1896-1907)  with King Edward VII, Queen Alexandra, the Prince of Wales George V, and the Princes of Wales Victoria.

 Note that, Shah's black cap of lambskin is decorated with  the  "Sea of light" diamond, the sister diamond to the "Mountain of Light" which is now part of the British Crown Jewels.

On August 18, 1902, the Shah of Persia, ruling in succession to his father Nasereddin shah, who had been assassinated in May, 1896, by an anarchist, visited  England.  The Shah was received at Dover by Prince Arthur of Connaught. Those persons who remembered the father saw much resemblance in the son's comely face and calm look.

The Shah wore a dark uniform with gold shoulder straps, and had a jewel and a white plume in his black cap of lambskin. The Mayor of Dover read an address, and Shah, in his reply, expressed the hope that the two countries would be better friends from his visit. On arrival at Victoria Station, in the metropolis, he was met by the Prince of Wales, wearing a general's uniform, and by the Marquess of Lansdowne (Foreign Secretary).

The Shah now wore his decorations, including a broad silk ribbon of light blue and several stars. The party drove to Marl borough House, escorted by Life Guards, and in the evening he attended a State dinner at Buckingham Palace, with the Prince presiding in his father's absence.

On August 20 the Shah went to Portsmouth, and visited the King on board his yacht, prior to his own departure for the Continent. On the 22nd the Persian visitor was present at a review of Royal Artillery at Woolwich, and was roused from his usually quiet demeanour by the spectacle of 108 guns and 1300 officers and men as they dashed past at the gallop.

On the following day came the inevitable visit to the Crystal Palace, where the Messrs. Brock, in honour both of the illustrious visitor and of the recent national and imperial event, gave a particularly splendid and elaborate display of fireworks, witnessed by the Shah and his party from the royal box overlooking the great terrace and the grounds. Prince Arthur of Connaught, by touching an electric button, started the " fire portrait " of the visitor, and he, in his turn, set light to those of the King and Queen, in profile, encircled by a wreath of bay. Among the novelties shown were luminous pugilists, and a race of fiery motor cars.

Hardinge tried to please the Shah by avoiding factories, long speeches, operas, and naval reviews which entailed setting foot on board ship. Lord Lansdowne, the Foreign Secretary, paid him personal attention, transacting amidst the festivities business  in the form of full and frank conversations with the Shah and his prime  minister, but the whole trip was soured by the Garter episode. Queen Victoria had bestowed the Order of the Garter on Nasereddin shah in 1873.   His son and and successor coveted  it too, and would accept no substitute. King Edward VII refused to confer the distinction on a Muslim and resented being told what decorations he  should give. Lansdowne had designs drawn up for a new version of the Order, without the Cross of St. George. The King was so enraged by the sight of the design, though, that he threw it out of his yacht's porthole. The Shah left England "very unhappy" without the Garter, but amends were made by the special mission to Iran of Viscount Downe , who invested Mozaffareddin Shah with the Order in February 1873.

Standing from left to right:


  • Ala-ol-Saltaneh (Minister in the Persian Embassy in London), 
  • Seif-ol-Sultan, Hakim-el-Molk Grand Vazir Secretary of State for the Imperial Court ,
  • Movassagh-el-Molk,
  • Fakhr-el-Molk,
  • Prime Minister of Persia Mirza Ali Asghar Khan Amin-al-Sultan Atabak e Azam
  • Husseingholi Khan Navab,
  • Amir Bahador Hossein Pasha Khan (Minister of War)
  • Paul Ketabchi Khan,
  • Vakile-e-Doleh,
  • Mohandess-ol-Mamalek,
  • Movassegh-ol-Molk,
  • Mirza Ebrahim Khan (later Hakim-el-Molk) Hakimi Physician to the Shah  (Mirza Mahmoud Khan's nephew and son in law)
  • Movassagh-e-Doleh,
  • Doctor Sir Hugh Adcock,
  • Hajeb-e-Doleh Davaloo Qajar, Ebrahim Hakimi's cousin,
  • Prince Arthur of Connaught and Doctor C Lindsey.



Wednesday, August 9, 2017

چکامه - نشانهایی از جاودانگی از یادمانهای نخستین کودکی -- ویلیام وردزورث




گاه هایی بود که   علفزارو بیشه  و  چشمه سار،
زمین  و هر دید گاهی   مشترک
به من  چنان مینمود که در پرده ای از پرتوی مینویی ند
شکوه و تازگی  یک رویا
وینک  دگرچنین نیست   که  به  دیری دیگر نبوده ست
به هر سو که  می نگرم
به شب یا روز
آنجه را که می دیده ام دیگرینک  نمی توانم دید
 رنگین کمانی   می آید و می رود،
و گل سرخ  دل انگیزست
و ماه به   به شیدایی بتابش است
به اوبنگر هنگامیکه آسمانها برهنه اند
آبها  درشبی پرستاره
زیبایند و نازنین
آفتاب زادشی ست   فرهمند
 اما با این همه میدانم که به هرکجا که روم
شکوهی از خاک گسسته شدست.
وینک ،  که پرنده ها به آهنگند با نوایی  شادمانه
و بره های  تازه سال گویی
که  دربند  به نوای تنبورند.
به  تنها من ست  که اندیشه ای  پر اندوه  اندر میشود
 نغمه ای  بهنگام   آسوده میداردم از آن اندیشه
 و من دگرباره   نیرومندم  
آبشارها از فراز به سُرناهاشان  می دمند
کاین موسم   سوگواری مرا دیگر  به ستم نخواهد کشید   
که پژواکها را   در انبوه کوهستان  می شنوم
بادها یی از زمینه های خفته که به من میایند،
و تمام زمین سرشارِ شادیست.  
 زمین و دریا
  خویشتن را در شادمانگی رها می کنند
ودر دل اردیبهشت
هر جانداری به گردش است.
و تو کودک شادمانگی
به گِرد من آوا کن؛ بگذار تا که آوایت را بشنفم,  تو همه  خوشی پسرک شبان

 های  ای آفردیگان آشاوان ، من بانگ دلربائی تان  را
به همدگر  شنیده ام  من
خنده ی آسمانها را با شما در فرخندگیتان دیده ام
دل من  باشماست در جشنواره تان
برسرمن افسریست از آن
  همه سرشاری ازین شورتان را من در نودِشم  من همه ی آنرا  نود کرده ام.   
آی چه روز  پلید!  اگر که من به به سوگ می بودم
هنگامیکه زمین خود به آرایش ست.
در این پگاه دلنشین اردیبهشت.
که کودکان به گلچینی اند.
در همه سوی  
    یک هزار دٌره ی دور و گسترده،
گل های تازه؛  به هنگامی که   خورشید می درخشد به گرمی،
و نوزاد  بر میجهد   به آغوش مادر 
 من می شنوم، می شنوم،   شادمانه می شنوم!
  اما با این همه  تک درختی  هست ،  درمیان  درختا ن بسیار، تنها یکی،
 در دشتی یگانه  که  من آن را  نگریسته ام
هر دوی آنها  از چیزی می گویند  که اینک رفته است
و بنفشه های زیرپایم
این داستان را  دگر باره بازمی گویند
بکجا گریخت   سوسوی آن چشم انداز
وینک  کجاست آن شکوه و آن رویا 
.....
   همه خوابی  ست و فراموشی برای روان مان 
که  با ما  زاده شد –   اختر سرگذشت مان
  که جا در سرایی دیگر داشت. 
وزان دورها میاید 
نه همه فراموشی
نه همه برهنگی  
 اما ما  بدنبال ابرهای پرشکوه  می اییم
از پرودگار ؛ که خانه ی ماست
آسمان در پیرامن ماست به هنگام کودکی
اما سایه های زندان این  خانه بر پسری که بسال می رود
 نزدیکی آغاز میکنند.
  او به روشنایی می آویزد و  هنگامیکه  همه ازدست شد
آنرا در شاد ی   خویش باز میابد.
جوانی که هر روزبروز از خاور خورشید دور شده ست
می باید که راهگذار راه شود ولی  اوهنوز رهبان گیتی است
و در شکوهمندی چشم اندازش
 می سپارد  راهی را که می باید رفت
 به فرجام او مردیست که  خاموشی آن پرتو را در می یابد.
که در روشنای روز ناپدید  شده است.

زمین  دامان خویش  را از خوشی ها  انباشته  میکند
خواسته هایی که   در گیتایی اوست
و  حتی همانند  خواسته ی دل مادری 
که نه بی ارزش خواسته ایست
پرستار این سرای  می کند آنچه که می تواند
تا که  فرزند خوانده ی خویش  آن مرد زندانی را  بپروراند
تا فراموش کند آن شکوهی را که می شناخت
و آن کاخ   شهنشاهی را بهنگام آمدنش
بنگر کودک  را در میان   خوشی های نوزادانه اش  
شش سالی   همه  مهربانی  به اندازه  ای ناچیز
ببین، سرنوشتی را که او به دست خویش  شمار میزند
 آذرده از بوسه های شتابزده ی مادر
روشنی گرفته از  دیدگان پدر
بنگر برنامه ای  یا نموداری به زیر پای او
   پاره ها یی از رویایش  در باره ی  زندگی انسانی،
که خویشتن  به آن ریخت داده با هنری تازه آموخته
 یک زناشویی یا یک جشنواره
یک سوگواری یا  یک  بخاک سپردن
اینک او دل به این سپرده است
و آواز خویش  به این نوا می خواند
آنگاه او زبان  به گفتگو  درباره ی
سودا و شیدایی و درگیری بازمیکند
اما دیری نمی کشد که این 
  به کناری افکنده می شود
 و با  سرفرازی و شادی نو
بازیگر کوچک باهمه کسان تا 
هنگام ناتوانی پیرینه سالی
که زندگی باخود به همراه دارد.
به فریب نقشی دگر بازی می کند
و گه بگاه به  ایستگاهی در طنز  اندرمی شود.
گویی همه پیشه ی او
دنباله رویی بی پایان بوده ست

تو، ای که  آشکاری برونیت 
نهفته میدارد سترگی روانت را
تو ای بهترین فرزانگان، که هنوز  ماندگارنیاکان 
را نگاه داشته ای، ای تو دیده ئی در میان  نابینایی،
که، کر و خاموش  ژرفای جاودانه را خوانده ست،
افسون شده به همیشه از سوی آن پندار جاودانه
پیامبر بزرگ ! ساویز وهومن
که در او همه راستی ست
در تاریکی گمشده ؛ تاریکی گور
اَیا تو که   نا میرائیت
زاییده شده ست همانند روز ؛ دهاگی بر فراز یک برده
باششی که  نمی بایست  گذارده شده باشد
که از برای او  گور
هیچ نیست  مگر بستر  تنهایی  بی معنا یا بی دیدگاهی
از روز  یا روشنایی گرما بخش
جایگاهی  برای اندیشه که چشم براهیم برای غنودن
اَیا تو کودک خرد و با این همه پرشکوه از تناوری
زاده ی آسمانی  آزادگی در بلندای هستی اَت
از چه با  چنین دردی راستین تو برمی انگیزی
سالهایی را که باخود بناچار یوغی خواهند آورد
از این روی کور کورانه  با تلاشهای آشاوانت
به همه زود روانت  از خاک رهسپار خواهد شد
و وزن آئین  برتو  فرا خواهد بود
سنگین همانند یخ زدگی و   ژرفی به نزدیک ژرفای  زندگی

آه  شور شادی  ! که در خاکستر ما
چیزییست که می زید
و گیتا ی  هنوز بیاد دارد
که از چه بودست چنین گریزانی
 اندیشۀ پار سالهای مان  در من می زاید
آشاوانگی جاودانه : نه براستی
 چراکه  آنچه که  بیشترین ارزش  برای شایانگی دارد
شوقست و آزادگی ،  باوری ساده
از کودکی ها ؛ چه در آسودگی و چه در گیرودار
با امیدی تازه پرگرفته هنوز  بال زنان درون سینه 
نه از برای اینهاست  که من
آوای ستایش و سپاس می خوانم
که بل از برای آن پرسشهای پا فشارانه
از نودش و چیزهای برونی
افتاده ازما و ناپدید شده
ناباوری های تهی یک آفریده
درگشت و گذار جهان هایی  نا دریافته
اندرناکهایی  بلند  پیش از آنکه گیتای میرا
بلرزد آنسان که گنه کاری در شگفت شده
اما برای آن نخستین شیدایی ها
آن به یادآوری های سایه وار
که همانند که شاید باشند
هنوز فواره های روشنی همه ی روزهایمانند.
هنوز روشنی بارز  همه ی دیدنی هایمانند.
برپا مبدارندمان , گرامی میدارندمان و نیروی آن دارند که
سالهای پر غوغای مان را چنان که دمهایی در بودن بنمایانند
از خاموشی ابدی راستی های که بیدار کننده اند
  پوسیده نه هرگز
که نه دلمردگی و نه  تلاشی دیوانه وار
نه مرد  و نه پسر
و نه همه انچه که در دشمنی ست با شادمانی 
میتواند به همگی نابود و ویرانگر باشد
چنین است که در هنگامی از هوای آرام
اگرچه در دوردست سرزمین باشیم
روان هامان  چشم اندازی  از آن دریای نامیرا  دارد
که مارا بدین جای آورد
و در آنی تواند بدانجا شد
تا ببیند که کودکان  در کناره ی دریا ببازیند
 و تا ببیند که آبهای سهمگین  خروشان را درهمیشه بیش
 پس آوا سردهید،  ای پرنده ها، آواز بخوانید،    آوازی شادمانه بخوانید!
و پروا دهید  به  بره های  تازه سال 
که  گویی دربند   نوای تنبورند.
ما در اندیشه به توده هاتان می پیوندیم
  شما که نی میزنید و شما که بازی میکنید،
 شما که  در دلهاتا ن امروز
 در میکشید شادی اردیبهشت را
گرچه که آن پرتو که به گاهی بس درخشنده بود  
 اینک  برای همیشه از چشم انداز من  ربوده شدست،
هر چند هیچ چیز نمی تواند آن هنگام را باز گرداند
آن  شکوه علفزار  و آن  فرهنودی   گل را،
  ما  بسوگ نیستیم , که بل  دل قوی  داریم 
 از آنچه  که  زین پس  ماندگار   می ماند؛
 در همدردی  نخستین
 که در بوده شدن می باید همیشه باشد.
از اندیشه  های آرامش بخش  که برون می زند
    از  رنج های انسانی؛
 از باوری که  از درون مرگ به آنسو می نگرد.
و آیا  شمایان  چشمه ها   ، مرغزاران ، تپه ها ، و  درختزاران،
بر ما روا مدارید  پیشگویی گسستن از شیدایی هامان را!
با این حال در دل دلهایم  من نیروی شمارا در می نویم
من تنها یک  شوق را رها کرده ام   
که بزیم  در زیر هنایش  همیشگی تان  .
من  شیفته ی جوی سارانم که  در بسترهایشان خروشانند.
حتی بیشتر به هنگامیکه همانندشان به سبکی رهسپارم
روشنایی بی گناه   روزی  نوزاد  هنوزدوست داشتنی است
 ابرهایی که بگرد خورشید شامگاهی فرا میشوند
از دید ه ای  رنگ فامی   هوشیارانه میگیرند
که به  نگاهبانی میرایی انسان ست.
بازی دیگری  برپاست  . تاجهای پیروزی دیگر برده شده اند
به سپاس از دل انسان که به آن میزییم
به سپاس از نرمیش شادی هایش و هراس هایش
از دید من ستمگرترین گل که  بباد می رود  می تواند

اندیشه هایی برانگیزد که  برای اشکها  چه بسا در ژرفا نهفته اند   

Ode 
Intimations of Immortality from Recollections of Early Childhood
William Wordsworth. 1770–1850

THERE was a time when meadow, grove, and stream,

    The earth, and every common sight,

            To me did seem

    Apparell'd in celestial light,

The glory and the freshness of a dream.
It is not now as it hath been of yore;—

        Turn wheresoe'er I may,

            By night or day,

The things which I have seen I now can see no more.


        The rainbow comes and goes,
        And lovely is the rose;

        The moon doth with delight

    Look round her when the heavens are bare;

        Waters on a starry night

        Are beautiful and fair;
    The sunshine is a glorious birth;

    But yet I know, where'er I go,

That there hath pass'd away a glory from the earth.


Now, while the birds thus sing a joyous song,

    And while the young lambs bound
        As to the tabor's sound,

To me alone there came a thought of grief:

A timely utterance gave that thought relief,

        And I again am strong:

The cataracts blow their trumpets from the steep;
No more shall grief of mine the season wrong;

I hear the echoes through the mountains throng,

The winds come to me from the fields of sleep,

        And all the earth is gay;

            Land and sea
    Give themselves up to jollity,

      And with the heart of May

    Doth every beast keep holiday;—

          Thou Child of Joy,

Shout round me, let me hear thy shouts, thou happy
    Shepherd-boy!


Ye blessèd creatures, I have heard the call

    Ye to each other make; I see

The heavens laugh with you in your jubilee;

    My heart is at your festival,
      My head hath its coronal,

The fulness of your bliss, I feel—I feel it all.

        O evil day! if I were sullen

        While Earth herself is adorning,

            This sweet May-morning,
        And the children are culling

            On every side,

        In a thousand valleys far and wide,

        Fresh flowers; while the sun shines warm,

And the babe leaps up on his mother's arm:—
        I hear, I hear, with joy I hear!

        —But there's a tree, of many, one,

A single field which I have look'd upon,

Both of them speak of something that is gone:

          The pansy at my feet
          Doth the same tale repeat:

Whither is fled the visionary gleam?

Where is it now, the glory and the dream?


Our birth is but a sleep and a forgetting:

The Soul that rises with us, our life's Star,
        Hath had elsewhere its setting,

          And cometh from afar:

        Not in entire forgetfulness,

        And not in utter nakedness,

But trailing clouds of glory do we come
        From God, who is our home:

Heaven lies about us in our infancy!

Shades of the prison-house begin to close

        Upon the growing Boy,

But he beholds the light, and whence it flows,
        He sees it in his joy;

The Youth, who daily farther from the east

    Must travel, still is Nature's priest,

      And by the vision splendid

      Is on his way attended;
At length the Man perceives it die away,

And fade into the light of common day.


Earth fills her lap with pleasures of her own;

Yearnings she hath in her own natural kind,

And, even with something of a mother's mind,
        And no unworthy aim,

    The homely nurse doth all she can

To make her foster-child, her Inmate Man,

    Forget the glories he hath known,

And that imperial palace whence he came.

Behold the Child among his new-born blisses,

A six years' darling of a pigmy size!

See, where 'mid work of his own hand he lies,

Fretted by sallies of his mother's kisses,

With light upon him from his father's eyes!
See, at his feet, some little plan or chart,

Some fragment from his dream of human life,

Shaped by himself with newly-learnèd art;

    A wedding or a festival,

    A mourning or a funeral;
        And this hath now his heart,

    And unto this he frames his song:

        Then will he fit his tongue

To dialogues of business, love, or strife;

        But it will not be long
        Ere this be thrown aside,

        And with new joy and pride

The little actor cons another part;

Filling from time to time his 'humorous stage'

With all the Persons, down to palsied Age,
That Life brings with her in her equipage;

        As if his whole vocation

        Were endless imitation.


Thou, whose exterior semblance doth belie

        Thy soul's immensity;
Thou best philosopher, who yet dost keep

Thy heritage, thou eye among the blind,

That, deaf and silent, read'st the eternal deep,

Haunted for ever by the eternal mind,—

        Mighty prophet! Seer blest!
        On whom those truths do rest,

Which we are toiling all our lives to find,

In darkness lost, the darkness of the grave;

Thou, over whom thy Immortality

Broods like the Day, a master o'er a slave,
A presence which is not to be put by;

          To whom the grave

Is but a lonely bed without the sense or sight

        Of day or the warm light,

A place of thought where we in waiting lie;
Thou little Child, yet glorious in the might

Of heaven-born freedom on thy being's height,

Why with such earnest pains dost thou provoke

The years to bring the inevitable yoke,

Thus blindly with thy blessedness at strife?
Full soon thy soul shall have her earthly freight,

And custom lie upon thee with a weight,

Heavy as frost, and deep almost as life!


        O joy! that in our embers

        Is something that doth live,
        That nature yet remembers

        What was so fugitive!

The thought of our past years in me doth breed

Perpetual benediction: not indeed

For that which is most worthy to be blest—
Delight and liberty, the simple creed

Of childhood, whether busy or at rest,

With new-fledged hope still fluttering in his breast:—

        Not for these I raise

        The song of thanks and praise;
    But for those obstinate questionings

    Of sense and outward things,

    Fallings from us, vanishings;

    Blank misgivings of a Creature

Moving about in worlds not realized,
High instincts before which our mortal Nature

Did tremble like a guilty thing surprised:

        But for those first affections,

        Those shadowy recollections,

      Which, be they what they may,
Are yet the fountain-light of all our day,

Are yet a master-light of all our seeing;

  Uphold us, cherish, and have power to make

Our noisy years seem moments in the being

Of the eternal Silence: truths that wake,
            To perish never:

Which neither listlessness, nor mad endeavour,

            Nor Man nor Boy,

Nor all that is at enmity with joy,

Can utterly abolish or destroy!
    Hence in a season of calm weather

        Though inland far we be,

Our souls have sight of that immortal sea

        Which brought us hither,

    Can in a moment travel thither,
And see the children sport upon the shore,

And hear the mighty waters rolling evermore.


Then sing, ye birds, sing, sing a joyous song!

        And let the young lambs bound

        As to the tabor's sound!
We in thought will join your throng,

      Ye that pipe and ye that play,

      Ye that through your hearts to-day

      Feel the gladness of the May!

What though the radiance which was once so bright
Be now for ever taken from my sight,

    Though nothing can bring back the hour

Of splendour in the grass, of glory in the flower;

      We will grieve not, rather find

      Strength in what remains behind;
      In the primal sympathy

      Which having been must ever be;

      In the soothing thoughts that spring

      Out of human suffering;

      In the faith that looks through death,
In years that bring the philosophic mind.


And O ye Fountains, Meadows, Hills, and Groves,

Forebode not any severing of our loves!

Yet in my heart of hearts I feel your might;

I only have relinquish'd one delight
To live beneath your more habitual sway.

I love the brooks which down their channels fret,

Even more than when I tripp'd lightly as they;

The innocent brightness of a new-born Day

            Is lovely yet;
The clouds that gather round the setting sun

Do take a sober colouring from an eye

That hath kept watch o'er man's mortality;

Another race hath been, and other palms are won.

Thanks to the human heart by which we live,
Thanks to its tenderness, its joys, and fears,

To me the meanest flower that blows can give

Thoughts that do often lie too deep for tears.