در بارهی ناآگاهی و نادانی استاد!! شفیع کدکنی
به راستی چه دردناک است که کسی مانند شفیعکدکنی را به کرسی استادی دانشگاه مینشانند که بیگمان هرگز نگرشهائی خردورزانه در بارهی بنمایه و گهرسروده را از سرودهسرایانی مانند ازراپاند، تی.آس.الیوت، والت ویتمن، رابرت فراست ، والاس استیونز یا ادگار آلن پو را نخوانده و یا نوشتهئی مانند «اتاقی از آن خود» ویرجینیا ولف را و یا اگر زبان انگلیسی نمی داند نوشتههای شارل بودلردر باره نقش سرودهسرا و گیتهی زیباشناختی و هنر و یا نوشتههای پل والری مانند “La Jeune Parque” و“Cahiers ” و یا نوشتهی آرتور رمبو زیر آوند «موسمی در دوزخ» . واگر به زبان آلمانی آشنایند به دست کم به نوشته گوته در باره هنر ویا نوشته فردریش شیلر زیر آوند « در باره زیباشناختی انسان فرهیخته» و یا نوشتههای رینرماریا رایکه مانند «نامههائی به یک سرودهسرای جوان» ویا در زبان روسی «اوژن اونگین » نوشته پوشکین و یا نوشتههای آنا آخماتوا و یا «آوای روزگار» اوسیپ مندلستام را .
از یک استاد دانشگاه آیا این چشمداشت بزرگی است ، به ویژه هنگامی که شمار گزافهنوشتهای ابلهانه او یکی دوتا نیست. شفیعی کدکنی دریافتاش از سروده دریافتی سطحی و نافرهیخته است اودر تعریف شعر مینویسد:
"شعر معماری زبان است و موسیقایی شدن تصویر عواطف انسانی در زبان"
درباره ارزش شناختی این شناسه چه بهتر که به شناسندن دیگر اندیشمندان و خردورزان در این باره به جستجو بپردازیم:
تغریف ارستوتلس (ارسطو) دربیش از دوهزار سال پیش در نبشته خود "سرودهسرا" تعریفی بس فرهیختهتر ست . او سروده را گونهئی دنبالهروی یا تقلید (میمسیس μίμησις) میشناساند که از زبان، گام و هماهنگی بهره میگیرد. و براین پامیفشرد که سروده تنها به چامه در وابستگی نیست، که بل سروده دربرگیرهر الگوئی است که از این شگردها برای بازنمایاننمود زندگی بهره میگیرد. به سخنی دیگر سرودههای «برف» یا «شب پرهی ساحل نزدیک» نیما یا «عقاب» ناصرخسرو که به عواطف انسانی پیوندی ندارد چون به بازنمائی زندگی میپردازد در تعریف ازستوتلسی سروده به شمار میآیند.
اگرچه در جهان امروزین، تعریف شعربس ژرفتر و رساتر شده است برای نمون، تی.اس. الیوت در نبشته اش «بهکارگرفت سروده و به کارگرفت انتقاد» The Use of Poetry and the Use of Criticism پیشنهاد میکند که سروده اپزاری برای نمایاندن « راستیهائی جهاندربرگیر» یا universal truths هستند. او براین باورست است که سروده فراتر از آزمودهای فردی و درکجائی میشود تا بتواند راستیهای همه دربرگیر و کاربردی را رسانهگی کند.
ازرا پاوند، یکی از اندیشوران کلیدی در سرودهسرائي نووا (مدرن)، سروده را به آوند «خبری که خبر میماند» شناسائی میکند. او بر این باور بود که سروده «میباید موشکافانه، گزیده و نمایانگر دیدگاههای تازه باشد. پافشاری او برمهینائی نگارسازی و آهنگین بودن زبان بود.
شارل بودلر سروده را « اپزاری برای کاوش در زیبایی و پیچیدهگی زندگی» میدانست که اغلب بر بارههای روانشناختی کژگرائی و تنانهگی کانون میگیرد. او بر این باور بود که سروده میباید با برانگیختن نودوناکهای ژرف کرانههای تاریکتر ناخودآگاه یا نهاد انسان را بازتاب دهد. در فراتر از این به باور بودلر «La poésie n’a pas d’autre but qu’elle-même» (سروده به مگر ازخودش آماجی دیگری ندارد).
لویی آراگون، سرودهسرای سوررئالیست فرانسوی، هم سروده را اپزاری برای کاوش در روانشناختی ناخودآگاه و نمایانگر ریختهای سورئال واقعیت میدانست.
La poésie est un moyen d’explorer l’inconscient et d’exprimer les aspects surréalistes de la réalité.
او بر این باور بود که شعر میتواند راستیهای ژرفتری را از گذار ویژهگیهای انگاری و اغلب رویا گونه اش آشکار کند.
به باور الکساندرپوشکین سروده انگیزه را با خرد پیوند میدهد و سروده هماهنگی واژهها و نودوناکها ست که در گام و نگاره پردازی نمایان میشود.
Поэзия есть гармония слов и чувств, выраженная в ритме и образах
و یا باور آنا آخماتوا در باره سروده که به زیبائی در این سرودهاش نمایان است.
“Когда б вы знали, из какого сора
Растут стихи, не ведая стыда,
Как жёлтый одуванчик у забора,
Как лопухи и лебеда.”
اگر تنها میدانستی از چه زبالهئی
سرودهها جوانه می زنند، بدون هیچ شرم ،
مانند قاصدکهای زرد کنار پرچین،
مانند شبدرها و ردپایغازها
اما شفیع کدکنی سرودههای اخوانثالث را با معیارهای نمایانی زندگی و هستی و چالشهای روانشناختی انسانی محک نمیزند، برای او همچون دکه صرافان سکه زبانبازی معیارست اما سکههائی تقلبی وبیمعنا مانند «پیر پیرهن چرکین» در سروده زمستان یا «باغ بیبرگی» ست. اودرباره اخوان مینویسد:
«او بزرگترین کیمیاگر زبان فارسی بود. کسی که با کلمات زبان فارسی طلا میساخت و سکه میزد؛ سکههایی که هیچگاه از رواج نخواهد افتاد؛»
شفیع کدکنی چون دریافتی تنگ و بسته از سروده دارد تنها به وزن و قافیه نگاه میکند و از این رو این سروده شگرف شاملو را نمیتواند شعر بخواند:
شب
با گلوی خونین
خواندهست
دیرگاه.دریانشسته سرد.یک شاخه
در سیاهیِ جنگلبه سوی نورفریاد میکشد.
او به یاوه مدعی است که:
«فرم در زبان جز از رهگذر ساحت موسیقی کلام امکان تحقق ندارد.»
که پیداست او هنوزمعنای فرم که به معنای «ریخت» یا شکل است را در نمییابد. و بنابراین نمیداند که هر نبشته و هر گفته دارای فرمی ویژه خود است چه در «ساحت موسیقی کلام» باشد و چه نباشد. اوسپس همین ادعای خودرا در ادامه نبشتهاش نقض میکند و مینویسد:
«فرم هائی که بیرون از وجه موسیقی زبان ادعا شود قالیچه آن شیاد است که فقط حلال زاده آن را می بیند»
و سپس با اینچنین منطق به این برآمد میجهد که:
« شعر سفید را با هیچ اصلی و استدلالی شعر نمی دانم.»
که به آشکار میتوان دید که او در شعر سپید شاملو آوای آهنگین واژهها را نمیتواند دریابد. درست همانند همه آن کسانی که آنچنان به دستگاهها و گوشههای آواز ایرانی خوی کرده اند که دیگر نمیتوانند زیبائی لیدهای شوبرت و برامس ویا کنسرتوهای بتهوون و مندلسون را دریابند. و بیگمان بهترین گواه برای نشان دادن بلاهت او برداشت و دریافت وی از سرودههای سهراب سپهری است. او مینویسد:
شعر او در کل زنجیرهای است از مصراعهای مستقل که عامل وزن، بدون قافیه آنها را به هم پیوند میدهد و به ندرت دارای ساخت شعری (Structure) است... به همین مناسبت دورترین کس است از نیما و اخوان و شاملو... و به نظرم میتوان گفت نوعی شعر سبک هندی جدید است که مجازهای زبانی بیشترین سهم را در ایجاد آن دارند... سپهری تمام عمرش بیش از آنکه صرف شعر گفتن شود، صرف کوشیدن در راه رسیدن به سبک شعری شد و با «صدای پای آب» به سبک شعری موفقی رسید و همان سبک در «ما هیچ ما نگاه» بلای جان او شد و مشتش را در برابر خواننده هوشیار باز کرد...
سبک آفندهای کودکانه شفیعی کدکنی به سرودهسرایان بزرگی مانند نیما و شاملو و سپهری که به جایگاه بلند آنان رشک میورزد همانند همهی بدگویان موزمار و زیرک این ست که نخست با ستایشهائی به گزافه چنان وانمود میکنند که در خردهگیریهای خویش ناسوگیرانه نگاه مینمایند و سپس به لجنپراکنی می پردازندست . برای نمون کدکنی پس از اشاره به جایگاه بلند نیما با سنجهی دوسروده بیاندازه ناهمگن از نیما و خانلری با بارههائی سنجهناپذیر بسان سیب و پرتقال، می خواهد داوش کند که نیما مزمون یک سروده ی خودرا از خانلری دزدیده و سپس تاریخ سرودن خود را دگرنموده ست تا کسی به این سرودهربائی وی پی نبرد! هرچند شمار سروده های شگرف نیما به آن اندازه است که مسخرهگی این داوش را به آشکارنمایان کند، ولی خواندن نوشتهی او تا اندازهئی ادبیات اوباشانه اورا نشان می دهد:
«آن کفر بزرگ و آن ذنب لایُغفَر این است که «در مورد آثار نیما یوشیج» چه نظم او و چه نثر او، ملاک اعتبار «تاریخ نشر» آنهاست و نه تاریخی که در پای آنها نهاده شده است». نیما با نامه ها و یادداشت های روزانه اش به ما ثابت کرده است که با همه مقام شامخ هنری اش، در رعایت «حق و حقیقت» چندان هم «عادل و معصوم» نبوده است و بعضا از تهمت زدن به دیگران، گویا در لحظه های خشم و کین، پروا و پرهیز نداشته است. به همین دلیل تاریخ آن نامه ها و تاریخ آن شعرها، فقط در حدّ زمان انتشارشان اعتبار دارد و لاغیر.
من جستجویی در مطبوعات آن سالها ندارم ولی تصور میکنم که نیما یوشیج شعر «با غروبش» را پس از خواندن شعر خانلری در سخن، شماره ۱۱ و ۱۲، به تاریخ مرداد ۱۳۲۳ سروده است و تاریخ قدیمی تری- فروردین ۱۳۲۳- زیر شعر گذاشته است و تا آنجا که می دانم تاریخ نشر آن شعر نیما سالها بعد از نشر شعر خانلری بوده است.
چقدر «بت تراشی» در این مملکت رواج دارد!؟
واقعا چه قدر «بُت تراشی» و «بُت پرستی» در این مملکت رواج دارد که آدم از طرح کردن چنین مطلب سادهای، آن هم در حد یک پرسش و احتمال باید چندین بار استغفار کند که معجزه امام زاده نیما یوشیج زبان او را لال نکند!
من میگویم نیما بزرگترین پیشاهنگ شعر فارسی و اگر شما لازم میدانید و ضروری میدانید مقامهای بالاتر و بالاتری هم برای او قائل میشوم مثلا بزرگترین نوآور مشرق زمین، بیشتر از این هم لازم است که بنده پیشاپیش اعتراف کنم؟ بعد از این اعتراف باز بنده حرف خودم را تکرار میکنم که در مورد آثار نیما یوشیج ملاک اعتبار، «تاریخ نشر» آنهاست و نه «تاریخ نوشته شده در زیر» آنها.».
ویا در بارهشاملو مینویسد:
شاملو زیرک و هوشیار است و میداند که اگر بخواهد مثل سایه غزل بگوید نمیتواند؛ اگر بخواهد مثل فروغ مثنوی بگوید نمیتواند؛ اگر بخواهد مثل اخوان قصیده بگوید نمیتواند؛ اصلاً فهمید که روی ریلهای عروض- چه عروضِ کلاسیک و چه عروضِ نیمایی- راحت نمیتواند راه برود. این بود که به نثر پناه بُرد. به همین دلیل در شعرهایی که در عروضِ آزاد سروده است سایه لحن و بیانِ نیما یوشیج آشکار است و زبان در آنها چندان در اختیارِ شاعر نیست. (...)
در یک کلام «عطا»ی او همین هوای تازه و فضای فرنگی برای شعرِ فارسی است و «لقا»ی او هم سترون کردن یک نسل از راهِ حذفِ موسیقی از شعر و بدتر از آن «تَکالگویه» کردنِ فرهنگِ شعری جوانان. بدترین بدبختی برای هنرمند یک الگویه بودن است. حتی اگر آن الگو حافظ باشد یا شکسپیر. شاملو با مهارت و استعداد برجستهاش سلیقه شعریِ خود را به عنوان تنها سلیقه شعری قابلِ قبولِ عصر بر جوانان تحمیل کرد.
و در برابر ببینید که در بارهی همپالکیهایاش سایه و اخوان و شجریان « از سر کمال اطلاع و جستجو در تاریخ ادبیات فارسی!!! » چه میگوید:
شعرسایه استمرار بخشی از جمالشناسی شعر حافظ است. آنهایی که بوطیقای حافظ را به نیکی میشناسند از شعر سایه سرمست میشوند. از لحظهای که خواجه شیراز دست به آفرینش چنین اسلوبی زده است و مایه حیرت جهانیان شده است تا به امروز شاعران بزرگی کوشیدهاند در فضای هنر او، پرواز کنند و گاه در این راه دستاوردهای دلپذیری همه داشتهاند. اما با اطمینان میتوانم بگویم که از روزگار خواجه تا به امروز هیچ شاعری نتوانسته است به اندازه سایه در این راه موفق باشد. این سخن را از سر کمال اطلاع و جستجو در تاریخ ادبیات فارسی مینویسم و به قول قاتلش: میگویم و میآیمش از عهده برون.
و یا گزافهنویسیهای او در بارهی یاوه سرائیهای اخوان که آرزو میکرد «کاش اسکندری پیدا شود!!». که در سرودهی کتیبه اش به این خردورزی ژرف دست یافته بود که «کسی راز مرا داند کزین رو به آن رویم بگرداند!!» و البته کشف این راز نه مانند برداشت کامو از افسانه سیزیفوس بود که محکوم به تکراری ابدی بشد و نه همچون خردورزی نیچه در «تکرار ابدی این همانی» که به «بازارزیابی ارزشها» بیانجامد. به سخنی دیگر به همان اندازه مبتذل که شاهزاده شهر سنگستان پژواک صدای خودرا در کوهستان به آوند پاسخ بگیرد. او در باره اخوان مینویسد:
«شاملو، فروغ و نیما» در برخی شعرهای خود «به «معماری زبان پرداخته» اند «اما اخوان بیش از همه و با تشخص ویژه» در معماری زبان موفق بوده و «یکی از معماران بزرگ زبان فارسی در عصر ما است!!!»
«در شعر نو و قوالب نیمائی هیچ شاعری به اندازه اخوان شعر درخشان ندارد. هر کس را بعد از او قرار دهیم نصف شعرهای اخوان را ندارد. ربع آن ها را هم ندارد.»
«اگر امروز آماری از حافظه شعری دوستداران شعر معاصر فارسی در سراسر جهان گرفته شود بیش ترین ذخیره شعری اخوان است و این دلیل و سند امتیاز او بر همه اقران او است»
اخوان «اسلوبی پدیده آورده که از همه اسلوب های رایج شعر امروز به نیروتر و پرتاثیرتر است.»
«فرم شعر اخوان قوی ترین آزمایش هائی است که در تاریخ شعر جدید پارسی در قرن ما به سامانی خوش رسیده و فاصله استحکام و انسجام این فرم ها با بهترین فرم های دیگر نوپردازان فاصله غزل های حافظ است با جامی و بابافغانی.»
«سایه روشن های زندگی اجتماعی ما در چند سال اخیر در شعر اخوان بیش از هر شاعر دیگری انعکاس داشته است.»
اخوان در «بیان گزارشی و روائی موفق تر از دیگران است.»
«هیچ یک از برجستگان شعر صد سال اخیر به اندازه اخوان از مثل در شعر خویش بهره نبرده است»
«در شعر عصر ما اخوان خداوند ابداع رتوریک های خیره کننده است.»
«نوآوری اخوان در حوزه شعر ،گذشته از شاهکارهای فردوسی و نظامی و مولانا، همتا ندارد.»
«اخوان صاحب سبک ترین شاعر و نثر نویس عصر ما بود.»
«مقالات تحقیقی اخوان در صدر تحقیقات ادبی عصر ما قرار دارد.»
«در سراسر ادبیات فارسی بدون هیچ اغراقی هیچ نویسنده و شاعری را نمی توان یافت که تا این حد شیفته نظام عادلانه سخن باشد.»
و او کسی است که گلایه داشت « چقدر بتپرستی در این مملکت رواج دارد!!!» هرچند، چه چشمداشت میتوان از کسی داشت که هیچ آگاهی ودریافتی از خردورزی کسانی مانند ازراپاند و تیاس الیوت در بارهی این که شعرچیست ندارد و نژندناک و دژمانگیز اینجاست که چنین نادان ناآگاهی را به استادی دانشگاه میگمارند که پرسشهایاش از دانشجویان در آزمایش پایان سال از این دست است :
کدام شعر را بهترین و مشهورترین شعرِ دهخدا میدانید؟ غیر از آن یک شعرِ دیگر او را هم نام ببرید.
آیا میتوانید سه شعر از مشهورترین و بهترین شعرهای ملکالشعراءِ بهار را نام ببرید؟
از کتابها و شعرهای نیما چهها را میتوانید نام ببرید؟
فروغ فرّخزاد بهنظرِ شما چهگونه شاعری است و چرا او دفتر و دیوانی از شعرهای خود را تولدی دیگر نامیده است؟
و یا درباره ی روضهخوانیهای شجریان که هر آشنا به موسیقی از ناتوانی او در بهرهگیری فرهیخته از ابزارهای اندامی آواز آگاه است: مانند گلوPharynx ، حفرهی دهان، حفرههای سینوسی جمجمه، ماهیچههای ریه، دیافراگم ، ماهیچههای میان کرانهئی درونی و بیرونی Internal& external intercostal muscles در قفسه سینه، ماهیچه هاس شکم ، Epigastrium که برای نمون بنان و ایرج و گلپا در به کاربرد آنها توانایی دارند، می نویسد:
حق و حد خودم نمیدانم درباره استاد شجریان صحبت کنم، چون من در موسیقی شنونده مبتدی و بیفرهنگی هستم و شجریان در موسیقی، جایگاه حافظ در شعر را دارد.
این که یک استاد دانشگاه چگونه توانسته جایگاه حافظ را تخمین بزند و شجریان را همپایه او بداند تنها از تراوش مغزی کوچک میتواند نشت نماید والبته در بارهی اوباشبازیهای او از این دست نمونه ها فراوان است .
و شاید هم یکی دوسروده سپید از او را با موسیقی ساخت ایشان برای دریافتن سطح آفرینندگی او و شایستهگی داوری او میباید به یاد بیا وریم:
«من در حضور باغ برهنه
در لحظه های عبور شبانگاه
پلک جوانه ها را
آهسته می گشایم و می گویم
آیا، اینان رویای زندگی را
در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می کنند؟»
ویا این سروده بسیار ژرف!!
«اگر می شد صدا را دید
چه گل هایی
که از باغ صدای تو
به هر آواز می شد چید
اگر می شد صدا را دید»

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home