Tuesday, May 14, 2024

درباره‌ی یاوه‌های سید جواد طباطبائي در باره‌ی «ملت» و ناسیونالیزم

 


همانگونه که درپیشاترنوشته‌ام از نوشته‌های سید جواد طباطبائی پیداست که باورهای وی ریشه در دانش و منطق ندارد و نگرش‌هایش بیشتر از باورهای خام دینی او برخاسته است. خواندن نوشته‌های سراسر آغشته به ناسزا و دشنام او به یاوه‌بافی نوجوانان دبیرستانی می‌ماند که چون از علی شریعتی دل‌پری دارد هر پرت و پلائی را سرهم می‌کند تا به او پرخاش نماید . باید این‌را هم بگویم که من با نوشته‌های علی شریعتی هیچ آشنائی ندارم . و ایراد من بر نگره‌های طباطبائی در باره ناسیونالیزم و ملت و اندیشار ایران‌شهری اوست که در چارچوب چالش با اندیشارهای علی شریعتی بیان شده‌اند. و به سخنی دیگر ایرادهای من نمی باید به هواداری از نگره‌های علی شریعتی گرفته شود .

طباطبائی که از روی احساسات خام ومنطقی آشفته می‌نویسد، دریافت چندانی از زبان شناختی و تاریخ ندارد و از این روست که صفحه‌های بسیاری را سیاه می‌کند تا نشان دهد ایرانی‌ها «امت » نیستند و «ملت» می‌باشند. شاید او این نگرش صمد آقائی را از پرویز صیاد گرفته باشد. به هر روی وی انگار می‌کند که واژه‌ی «امت» به میانای nation نیست و می‌نویسد:

کوشش برای تبدیل یکی از کهن‌ترین ملّت‌ها به امّت‌‌ـ خلق‌ها بزرگ‌ترین اشتباهی بود دو طیف مذهبی و ضد مذهبی انقلاب ۵۷ مرتکب شدند. همۀ وقایع روزهای اخیر – و ماه‌ها و سال‌های پیش از آن – دلیلی بر این تحول شگرف در کشور است که ملّت ایران انقلابی «ملّی» در انقلاب کرده‌اند و آن را پیش می‌برند.
(...)
روند تکاملی ملّت شدن یک قوم – یا اقوام – روندی پیچیده و بغرنج است و زمانی که یک قوم به طور تاریخی به ملّت تبدیل شد نمی‌توان آن را به گذشته برگرداند. برعکس، امّت امری تاریخی نیست؛ جماعتی می‌تواند، در زمانی، و در شرایط خاصّی، در صورت امّت درآید، زمانی بپاید و از این پس نیز مانند دود به هوا رود. هر امّتی قائم به شخصی است که دارای فرّۀ ایزدی است و با افول او نابود می‌شود، زیرا امّت امری تاریخی نیست، معنوی است. وانگهی، تشکیل امّت در دورۀ پیش از مدرن ممکن شده و با آغاز دوران جدید نیز زمان آن برای همیشه گذشته است. نیازی به گفتن نیست که در کشورهایی که هنوز وارد دوران جدید نشده‌اند بقایایی از واقعیت امّت می‌تواند وجود داشته باشد، اما وجود این عناصر پیش از مدرن تنها می‌تواند مانع تحقّق روند کامل تجدد شود. بیشتر کشورهایی که در بیرون میدان جاذبۀ غرب قرار گرفته‌اند، به درجات مختلف، هنوز با این بقایای امّت، و مقولات و مباحث آن، درگیر هستند. بقایای عناصری از نظام امّت هم‌چون مانع‌هایی هستند که در برابر تجدد و اندیشۀ آن عمل می‌کنند و تا زمانی که تصفیه حسابی با این مانع‌ها صورت نگرفته باشد راه تحقّق مدرنیته هموار نخواهد شد.

  پیدا نیست که او این یاوه‌ها را برپایه چه منطقی بافته ست. در زبان پارسی کهن واژه‌ئی برای nation نبوده است. و وام‌واژه‌ی عربی «ملت» بروارون با باور‌طباطبائی به میانای دین و کیش و مذهب بوده است. برای نمون منوچهری می‌گوید:


ٰو آنانکه مفسدان جهانند و مرتدان / از ملت محمد و توحید کردگار

ویا ناصرخسرو که می‌گوید:

از روزگار و خلق ملولم کنون ازآنک / پشتم به کردگار و رسول است و ملتش

«امت» از سوی دیگر، و وارون بر با باورطباطبائی،‌ به میانای nation است . برای نمون واژه عبری «اوماَه» אומהکه با «امة» عربی خویشاونداست به میانای nation و مردم است. این واژه در زبان‌های آشور و آرامِئیک که خویشاوندان سامی زبان‌ها‌ی غبری و عربی هستند نیز«اومما»‌ ܐܘܡܐ به میانای nation است و به گروهی از مردمان بسته می‌شود که درساختاری اجتماعی و سیاسی در یک سرزمین به خود‌سر Sovereign گردهم آمده‌اند که دارای شناسه‌ئی هموند (هویتی مشترک) می‌باشند. برای نمون اسرائیلی‌ها به سازمان ملل می‌گویند اومام مُخِدِت אומה מאוחדת ، و «اومام» به میانای گروهی از ملت‌ها ست که با یک‌دگر همکاری می‌نمایند. پس پیداست که باور طباطبا‌ئی رنگ گرفته از باورهای خشک‌ دینی او ست.

طباطبائی می نویسد:

ملّیت ایرانی، مانند «امر ملّی»، که شالودۀ آن است، به خلاف آن‌چه دربارۀ امّت گفتم، امری تاریخی است، یعنی به طور تاریخی و در تاریخ تکوین پیدا کرده و ایرانیان توانسته‌اند نهال آن را با «خاطره‌ای» که از آن پیدا کرده‌اند آبیاری کنند : «زین آتش نهفته که در سینۀ» ماست …! رمز فهم بیشترین شعرهای حافظ در همین «سینۀ منی که ماست» قرار دارد.
جدا از این‌که سروده‌ی حافظ هیچ پیوندی با ناسیونالیزم ندارد، و تنها شاید از دل‌بسته‌گی او به شاه شجاع و نگرانی او از پیروزی شاه‌محمود هنایش پذیرفته باشد؛ اسرائیلی ها هم درست «اوماه» خودرا امری تاریخی و به روزگار پیش از ویرانی نیایشگاه‌‌شان در اورشلیم به دست رمی‌ها پیوسته می‌گیرند. همان‌گونه که عرب‌ها‌هم «امة» خودرا به ثمود و سنگ‌نبشته‌های کوه اثلب و صابئین و امپراتوری پترا و غسانیان پیوست می‌کنند. و البته پس از پدیداری اسلام این سویه‌ی تاریخی با امپراتوری عباسیان بس پررنگ‌تر شد.

من همان‌گونه که آگاهید سال‌ها پیش برای واژه‌ی ملت واژه‌ی نیاشن را پیشنهاد نموده‌ بودم و نگرش کسانی را باور داشتند نیاشن یک اندیشار نووا (مدرن) است که در سال‌های پس از هم‌آیش وستفالیا پدیدار شده‌است را در باره‌ی نیاشن‌های کهن چین و ایران و یونان و رم به چالش کشیدم.

همان‌سان که در پست پیشین نوشته‌ام طباطبائی در فرانسه درس خوانده بود و در نوشته‌هایش طوطی‌وار درس پس می‌داد. دریافت او از اندیشار «ملت» نزدیک به همان تعریفی بود که نژآد پرست پرآوازه فرانسوی ارنست رنان درسخنرانی‌ئی در همآیشی در دانشگاه سوربون زیر آوند «ملت چیست»‌ « Qu'est-ce qu'une nation ? » در۱۱ ماه می ۱۸۸۲ ایراد نمود. اگرچه سخنرانی رنان بیش ازآن که به دریافت ما در باره‌ی میانای «ملت» یاری بدهد به راستی بر میانای «ناسیونالیزم» پرتو می‌افکند و از این روست که نوشته طباطبائی نیزبیش از آن که در باره‌ی زیرساخت‌های اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی یک ‌«ملت» باشد نشان‌گر ناسیونالیزم نابینای نژاد‌پرستانه اوست، که هیچ پیوندی با فرهنگ ایران‌شهری ندارد.

رنان کشورهای اروپائی را از امپراتوری‌های خاوری که پس از پاره‌پاره‌گی رم پدید آمدند جدا می‌دید. در این کشورها فرانک‌ها و نورمن ها با تاختن به سرزمین رمی‌های گالوا با آنها درهم آمیخته شده بودند. به سخنی دیگر کشورهای اروپائی آمیزه‌ئی از تبارهای گوناگون بودند که به باور او از فراموشی و یا ازخطائی تاریخی لادی بنیانی در پدیداری شان به آوند یک «ملت» داشت. زیرا همیشه یک‌پارچه‌گی به‌گونه‌ئی توسن‌ وار و خشونت بار رخ می‌دهد. چون از برای این که شهروندان باهم هموند باشند می‌باید بسیار ازویژه‌گی‌های فرهنگی و تباری را درباره‌ی ریشه‌ی خود فراموش می‌نمودند. پس رنان «ملت» را چنین می‌شناساند:

Une nation est une âme, un principe spirituel. Deux choses qui, à vrai dire, n’en font qu’une, constituent cette âme, ce principe spirituel. L’une est dans le passé, l’autre dans le présent. L’une est la possession en commun d’un riche legs de souvenirs ; l’autre est le consentement actuel, le désir de vivre ensemble, la volonté de continuer à faire valoir l’héritage qu’on a reçu indivis.
ملت یک جان است، یک سرشت مینوی. دو چیز که به راستی یکی می‌باشند، این جان، این سرشت مینوی را پدیداری می‌دهند. یکی در گاه گذشته است، دیگری در همینک. یکی داشتنی مشترک از میراثی غنی از یادواره‌ها ست. و دیگری خرسندی کنونی است، که ازگرایش به زندگی با هم، گرایش به پی‌گیری پدافند از میراثی که به گونه‌ئی‌ همگانی دریافت کرده‌ایم برآمده‌ست.

می باید در دید داشت که سخنرانی رنان یک داوخواهی ناسیونالیستی برای بازپیوست irrédentiste آلزاس و لورن بود که با شکست فرانسه در آغازجمهوری سوم در ۱۸۷۰ به ألمان پیوسته بودند.

ملت آلمان نیز در چارچوب امپراتوری آشاوان رم تنش‌های دینی، پیچیدگی‌های شهرگاری و به فرجام چندپارگی را پشت سر گذاشت و نیاشن شد. گوته و شیلر در سال ۱۷۹۶ در کتابی که با هم زیر‌اوند "Zahmen Xenien"" نوشتند می پرسیدند:

Deutschland? Aber wo liegt es?/ Ich weiß das Land nicht zu finden,/ Wo das gelehrte beginnt,/ hört das politische auf
"آلمان؟ اما کجاست؟/ نمی‌دانم چگونه این کشور را پیدا کنم/ آن کجا که فرهیخته‌گی آغاز می‌شود/ دانش شهرگاری به پایان می‌رسد."
شیلر در سروده اش «کیستی نیاشنی آلمان» (هویت ملی ألمان) Deutscher Nationalcharakter ناسونالیزم کور آلمان را بی هوده می‌انگاشت و می‌نوشت:

“Zur Nation euch zu bilden, ihr hoffet es, Deutsche, vergebens; Bildet, ihr könnt es, dafür freier zu Menschen euch aus.
"شما آلمانی ها بی‌هوده امید دارید که یک ملت بشوید. خودتان را آزاده‌تر به آوند انسان نمو دهید، این را می‌توانید!"

با این همه بردارهای یک آگاهی ملی در اگمونتِ گوته و به ویژه در «ویلهلم‌تل» و «زن خدمت‌کار اورلئانِ» شیلرپرداخته شد.

با در دید‌داشت این چشم‌انداز باید بگویم که طباطبائی به راستی تفاوت میان ناسیونالیزم و پاتریوتیزم را درنمی‌یابد. ناسیونالیسم مدرن که ازکوره‌ی داغ انقلاب فرانسه برخاست، گردآورده‌ی پیچیده‌ئی از ایده ها را انگار می کند که گذار تاریخ را ریخت داده است. پنداشته شده ست که انقلاب «ملت» فرانسه را به جهان زایاند و موجی پرشور از شور ناسیونالیستی را تندی بخشید، بذر ایدئولوژی‌های نابودکننده و گسترش‌خواهی‌های امپریالیستی را نیز کاشت. این دوگانگی ناسیونالیسم، به آوند نیروئی رهایی بخش و ابزار سرکوب، در اندیشه های برخی از خردورزنماها و کژاندیش‌مندهای گوناگون در درازای تاریخ پژواک یافت.

یوهان گوتفرید هردر، پیشگام ناسیونالیسم مدرن، از مهینائی فرهنگ و زبان در ریخت دادن به «کیستی نیاشنی» (هویت ملی) هواداری نمود. پافشاری او بر یکتا‌ئی و بی‌تائی بودن نهادهای مردمی و مرده‌ریگ هر ملت، پس‌زمینه‌ئی برای جنبش ناسیونالیستی رمانتیک برپاساخت. با این همه، هِردِر از ویژه‌گرایی فرهنگی همچنین بر توانمندی ناسیونالیسم برای نیروبخشی در به‌کنارنهادن «دیگری» و تبارگرایی نیاشنی پافشاری می‌نمود، هرچند تا اندازه ئی تنگ‌دیدانه چشم‌انداز آن ناسیونالیزم را برجسته نمود.

به همان سان، هواداری یوهان گوتلیب فیشته از آگاهی ملی آلمان در سال‌های نخستین سده‌ی نوزدهم سرشت دوگانه ناسیونالیسم را نشان می‌داد. بسیار از مردمان آلمان فراخوان فیشته را برای هموندی کشور‌های آلمان پذیرا شدند، گرچه گرایش‌های کنارگذار جنبش‌های ناسیونالیستی و توانش پدیداری زورگرایی زیر آوند «آزادی ملی» در باورهای او پرسش برانگیز بود.

چشم انداز جوزپه مازینی از ایتالیای یک‌پارچه، که بر بنیان‌های مردم‌سالارانه برپا شده باشد، آماج‌های آرمانی جنبش‌های مل‌ گرایانه را بازتاب می داد. با این همه، ناسیونالیسم پرشور مازینی همچنین چالش‌های آشتی‌دادن خواسته‌های ملی با حقوق گروه‌های اقلیت و پیچیدگی‌های گوناگونی فرهنگی در یک دولت-ملت را نشان می‌داد.

سخنرانی ارنست رنان در مورد سرشت ملت ها بینش‌های بیشتری را در باره ساختار «کیستی نیاشنی» فراهم می‌نماید. داوش او بر این پایه که ملت‌ها بر بنیان‌های تاریخی، یادواره‌ها و هم‌بهره‌گی آرزوها ساخته شده‌اند، اندیشارهای سرشت‌گرای ملی‌گرایی را به چالش می‌کشد و بر شناسه‌ی گذران و شدائی‌پذیر آن پرتو می‌افکند. با این همه، پافشاری رنان بر مشارکت داوجویانه و نقش فراموشی در ملت سازی، پرسش‌های مهینی را در باره‌ی کنارگزاری و نابودی صداهای «دیگر» و بی‌دادهای تاریخی در راستای برپائی یک‌پارچه‌گی ملی برمی‌انگیزاند.

پژوهش ژرف بندیکت اندرسن ، حقوق‌دان سیاسی ایرلندی در کتاب‌اش “Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism” دریچه‌ئی برای بازبینی بهتر ساختار ناسیونالیسم را می گشاید که خاستگاه آن را در پدیداری خودآگاهی نیاشنین national consciousness ، هنایش رسانه‌های چاپی print media ، و برپاسازی هم‌باشگی‌های انگاری imagined communities می‌توان دید. هرچند خرده‌گیری اندرسون از ناسیونالیزم به اوند یک ایدئولوژی کنارگذارنده «دیگری» که پویایی‌های زور را پرده‌پوشی می‌نماید، و آسیب‌های سرشت‌گرایی و توانمندی ناسیونالیزم را برای پاک‌نمائی « بی‌داد» به نام یک‌پارچه‌گی ملی به ما یادآوری می کند. این آسیب‌ها را موریس یانویتز Morris Janowitz جامعه‌شناس آمریکائی در کتاب‌اش “The Professional Soldier: A Social and Political Portrait” از پیوند و هنایش برهم نهادهای ارتشی و شهروندی درپدیداری «کیستی نیاشنین» national identity به خوبی نشان می‌دهد.

طباطبائی اما اهمیت این نگره‌ها را در نمی‌یابد و به یک‌باره به گونه‌‌ئی تب‌آلود درنوشته‌ئی آشفته آسمان را به ریسمان می‌بافد و با ناسزا و دشنام به فوکو و ژيژک و آل‌احمد و شیخ‌فضل‌الله نوری و هایدگر و مسعود احمدزاده و پویان و دکتر شریعتی و نسل ۵۷ شریعتی‌زده سوسیالیست می‌تازد، و از «انقلاب در انقلاب» که گویا هم اکنون برای به‌دست آوردن حقوق آزادی در جریان است سخن می‌گوید. درست همان پرت وپلاهای ابلهانه‌ئی که آرامش دوستدار درنامه اعتراضی‌اش به سفرهابرماس در ایران به او نوشت که همان‌گونه که از پاسخ مودبانه هابرماس به او برمی‌آید «جواب ابلهان خاموشی‌» بود.

همان‌گون که در پیشاترگفتیم ریشه‌های ناسیونالیسم نو به روزگار پر فراز و نشیب انقلاب فرانسه بازمی‌گردد، هنگامی که اندیشار «ملیت» دستخوش دگرگونی‌ئی ژرف شد. انقلاب فرانسه که به آوند فراخوانی برای به‌دست گرفتن اسلحه برای مردم فرانسه بود، به زودی در دست نویسندگان رمانتیکی مانند وُردزورث و کلریج و بایرُن وشلی به گونه‌ی ‌تلاشی برای بهبودزندگی بی‌نوایان و ابزاری برای دگرگونی نمایانده‌شد که ملت فرانسه را پدید آورد. با این همه، این ناسیونالیسم تازه یافته‌شده نه تنها در رهایی که بل در ترور و امپریالیسم ناپلئونی بالاترین نمایانی خود را یافت. چیره‌گی‌ها و پیروزی‌های ناپلئون که در زیر یک برنامه پرشور ملی‌گرایانه رهبری می‌شد، موجی از ناسیونالیسم را در نبرد با بازگشت‌خواهی در سراسر اروپا، به ویژه در آلمان و دیگر کشورهایی که در زیر آفند فرانسوی ها افتاده بودند، شعله ور ساخت.

در دهه‌های پساتر، ناسیونالیسم به‌ آوند نیرویی که ویژه‌‌گی بی‌همتای ملت‌ها را جشن می‌گرفت، پدیدارشد که ریشه در فرهنگ، زبان و هم‌بهری در آزمودهای تاریخی داشت. این سان ناسیونالیسم ویژه، مردمی‌نما و ازآن‌خودی‌ها بود که بر ناهمانندی‌ها پا می‌فشرد ونه به هم‌بهری در انسانیت که نهادهای پیشین مانند امپراتوری آشاوان رم یا روشنگری از آن پشتیبانی می‌‌نمودند. در هسته‌ی این ناسیونالیزم اندیشار دولت-ملت نهفته بود، جایی که فرمان‌روائی نه در خود مردم که بل در دولت است که آن را نمایندگی می‌نماید.

به هر روی نگاه احساساتی و باورهای دینی طباطبائی به اواین پروا را‌ نمی‌دهد که دریابد، ناسیونالیسم در کنار ستایش از شناسه ملی، همواره آسیب‌ها و ناهماهنگی‌های نهادینه خود را به همراه داشت که همیشه به نابرابری‌های تباری و نژادی دامن می‌زد و چارچوب‌ها و شکاف‌های زیان‌بار را دنباله‌داری می‌داد. افزون بر این، دریافت اندک او از دانش اقتصاد او را از دریافت این راستی که ناسیونالیسم درهمه‌ی نمونه‌های‌اش به دست‌کاری دولت در اقتصاد می‌انجامیده‌ست، که پشتیبانی‌های بی‌رویه از کارخانه‌های ارتشی و نادیده‌انگاری نیازهای بازار آزاد از نشانه‌های آن است. او درنمی یابد که این آرمان‌خواهی ناسیونالیزم شبیخونی برای نهادهای مردم سالاری ست زیرا دولت را بالاتر از مردم می‌گیرد و آزادی‌های انسانی را در تنگنا بسته نگاه می دارد.

واژه «ناسیونالیسم» خود مفاهیم تبارگرایی و ازخودی‌گرایی را برمی‌انگیزد که ریشه در کلمه لاتین «natio» به میانای «نژاد» یا «تبار» دارد. در حالی که برخی ناسیونالیسم را ریخته‌ئی از میهن پرستی به گزاف می‌بینند، نمایانی های تاریخی آن راستی تاریک‌تری را نشان می‌دهد که نشانه‌ی آن نابرابری و ستم برپایه‌ی کیستی شهروندان است. در درازای تاریخ، دولت‌های ملی‌گرا به‌ گونه‌ئی ساختاری گروه‌های اقلیت تبار را به کناره رانده‌اند که هرازگاه به به کشت و کشتار همگانی یک تبار انجامیده‌ست.

در آمریکا، گرایش‌های ملی گرایانه در راه‌کارهای نابرابری‌آفرین، مانند قانون کاهش آزادی شهروندان چینی و یا قانون کوچ ۱۹۲۴، که برآمده از هراس‌های بومی‌گرایانه از کاسته‌گی‌فرهنگی و هم‌اوردی‌های اقتصادی است، بازتاب یافته است. افزون بر این، جنبش‌های ناسیونالیستی به پیاپی هنجارهای مردم‌سالاری را زیر پا گذاشته و رژیم‌های زورگرا هر گونه ناخرسندی و چالش را سرکوب می‌کنند و از آزادی‌های شهرگاری کاسته می‌نمایند.

‌ اسیب‌های راه‌کارهای اقتصادی ناسیونالیستی در همسان بودن آنها با الگوهای سوسیالیستی نمایان است که همیشه به بی‌نوائی و ایستائی کشور می‌انجامد. نمونه‌ها فراوانند، از آرژانتین گرفته تا اسپانیا، کجاهایی که ساخت‌وست‌های ملی‌گرا اقتصادهایی که زمانی پر رونق بودند را ویران کرده‌اند. افزون بر این، جنبش های ناسیونالیستی از نگاهی تاریخی به مردم‌سالاری زیان‌آورده‌اند و راه را برای دیکتاتوری در کشورهایی مانند آلمان نازی، ایتالیای ‌ فاشیست و نمونه های امروزین آن مانند مجارستان و هند هموارنموده‌اند.

--------------------------------------------
پ.ن: در پاسخ به این نوشته یکی از خواننده‌ها نوشت :
    همین آریانام دوستی، ناسیونالیسم محسوب میشه یا نه؟

پاسخ من این بود:
     هنگامی که خود کشورهای اروپائی از آسیب‌ها و زیان‌های ناسیونالیزم گلایه و شرم دارند چرا می‌باید «آریانام دوستی» ‌یا «‌اریانام‌واری» را برگردانی نادرست، ناپسند و ناشایسته داد. اگرچه پاتریوتیزم برگردان نزدیکتری‌ست وراکه آن واژه هم همه‌ی میانای گسترده «آریانام‌واری» را نمی‌تواند در بر بگیرد. در فرهنگ مهر‌آئین میترا‌باوری رفتار و منش «پارسوا » که همان پارسائی است روند به سوی آریانام‌واری ست و «هفت ایستگاه میترائی پارسائی» که در پساتر در نوشته‌های عرفانی «هفت شهر مهر» و یا «هفت شهر عشق» شناسائی شده است. هفت‌خوان رستم در شاه‌نامه که ره‌نوردی برای رسیدن به اوج سیمرغی است نمادی از این ادیسه ست. اگر چه به اندوه در کژاندیش صوفی‌ها با دلق ارزق‌شان همه‌ی گُردی و یلانه‌گری از پارسائی زدوده شد
به دژم بایدگفت که بی‌فرهنگی و نادانی غرب‌زده‌هایی که کورکورانه پیرو و هوادار ناسیونالیزم هستند ویا مانند شاه احمق اصطلاح ابلهانه «ناسیونالیزم مثبت» را به کارمی‌بردند، و هنوز می برند بزرگترین آسیب‌ها به فرهنگ ما بوده‌اند که اندک دریافت ریاضی نشان می دهد که بارآمد منفی در مثبت همیشه منفی است

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home